تفسیر سوره علق جلسه 4 (1399/01/03)
روز مبعث وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است که در دعای شب مبعث یعنی 27 رجب حتماً قرائت کردید که به خدا عرض میکنیم، تجلی اعظم در این زمان رخ داده است.[1] همان طوری که از بیانات نورانی امیر المؤمنین(سلام الله علیه) در نهج البلاغه برمیآید قول او تجلی اوست فعل او تجلی اوست؛
در فعل فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»[2] و در قول فرمود: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِه»[3] و قول خدا با اراده او نشأت میگیرد. در دعای نورانی صحیفه سجادیه امام سجاد(سلام الله علیه) آمده است که صدر و ساقه عالم «فَهِیَ بِمَشِیَّتِکَ دُونَ قَوْلِکَ مُؤْتَمِرَةٌ»؛[4] گرچه شما فرمودید:
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون
[5] میگوید، لکن گفتن او همان اراده فعلی اوست.
در بیانات نورانی نهج البلاغه آمده است که «لِمَنْ أَرَادَ کَوْنَهُ کُنْ فَیَکُون لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّمَا کَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ»[6] و مانند آن. حرف خدا فعل اوست و فعل خدا قول اوست؛ لذا همان که اراده کرد اشیاء کار را امتثال میکنند لازم نیست که سخن بگوید و سخن گفتن او به ایجاد کلمات است، چه کلمه ایجاد کند لفظ ایجاد کند، چه ارض و سما ایجاد کند در هر دو تجلی است؛ هم «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» در فعل، هم «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِه» در قول. صدر و ساقه عالم جلوه کسی است که
نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
[7] است؛ لکن «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»[8] لکن از ذهب و فضه باید گذشت به مُلک و ملکوت و بالاتر از ملکوت رسید
قرائت گاهی به این است که انسان مکتوبی دارد، گاهی به اینکه مسموعی دارد که برابر آن مسموع میخواند. فرمود بخوان! یعنی آنچه من میگویم بخوان! اگر مکتوبی باشد بر لوحی، نوشته خود یا دیگری باشد این قرائت است مسموعی باشد که برابر آن مسموع، کلمه کلمه همان را بخواند این هم میشود قرائت.
اگر خدا فرمود «قُل»، پیامبر هم میگوید «قُل»! اگر خدا فرمود:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ
، پیغمبر هم میگوید:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ
! قرائت پیغمبر برابر کلام الهی است که ایجاد کرده است و این وحی است.
وحی «مما لا ریب فیه» است
قضایای بدیهی جهتی دارد یعنی غیر از موضوع و محمول برای تحکیم پیوند و بیان کیفیت پیوند موضوع و محمول جهتی را ذکر میکنند اگر جهت امکانی باشد میگویند «الف»، «باء» است «بالإمکان» و اگر ناگسستنی باشد میگویند «الف»، «باء» است «بالضرورة»، میگویند دو دو تا چهار تا است «بالضرورة». این کلمه «بالضرورة» که جهت است بیان کننده کیفیت پیوند محمول و موضوع قضیه است
در قرآن کریم به صورت «لا ریب فیه» ذکر میشود یعنی شکبردار نیست. در جریان معاد
رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ
[9] قیامت حق است شکبردار نیست.
الم
ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدی لِلْمُتَّقین
[10] است این «لا ریب فیه» است.
وحی «لا ریب فیه» است وحی شهودی است نه حصولی و شکبردار نیست برای اینکه در حریم و حَرَم وحی شیء ثانی نیست.
شک در جایی است که دو شیء باشد انسان از دور یکی را ببیند و نداند که اولی است یا دومی! اگر در کتابخانهای غیر از قرآن کتابی نباشد ما یقین داریم که در این کتابخانه میلیونی، هیچ کتابی غیر از قرآن نیست، هر کتابی را در هر قطعی که چاپ شده باشد ببینیم از دور یا نزدیک، یقین داریم این قرآن است؛ چون شک فرع بر وجود ثانی است
اگر «الف» باشد و «باء» باشد و ما چیزی را از دور ببینیم میشود شک کرد که آیا این چیزی که ما از دور میبینیم «الف» است یا «باء»! اما اگر در منطقهای غیر از «الف» چیزی دیگر نباشد ما هر چه میبینیم «الف» است.
در حرَم امن وحی جز کلام الهی چیزی دیگر نیست، نه کلام خود آدم است نه کلام شخص دیگر است؛ لذا وحی شکبردار نیست، نه ساخت و باخت خیال و وهم است از درون، نه ساخت و بافت شیطان و غیر شیطان است از بیرون
اگر در محدوده صراط مستقیم وحی، غیر از کلام خدا هیچ نیست «بالضرورة»، ما هر چه میشنویم وحی است هیچ شکبردار نیست.
آنچه را که ذات اقدس الهی انشاء کرده است همان را پیغمبر
میشنود و همان را تلفّظ میکند که هم سامعه او مصون از اشتباه است، هم حافظه او محفوظ از اشتباه است، هم ناطقه او منزه از خلط و اشتباه.
اضلاع سهگانه مثلث معصوم است؛ یعنی وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه را فرا میگیرد «مما لا ریب فیه» است، آنچه را به خاطر میسپارد «مما لا ریب فیه» است، آنچه را از حریم و حرم زبان انشاء و ابلاغ و املاء میکند «مما لا ریب فیه» است، آنچه را که فرا میگیرد فرمود:
إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ
؛[11] لدنّی یعنی نزد.
علم لدنّی علمی در قبال علوم دیگر نیست؛ مثلاً ما علمی داشته باشیم فقه، اصول، فلسفه، کلام، ریاضیات، طبیعیات! «لدن» بالاتر از «عند» است؛ ما در فارسی آن هنر ادبی را نداریم که بین مراتب قُرب فرق بگذاریم؛ اگر کتابی نزد ماست و پیش ماست، هم نزد تعبیر میکنیم هم پیش تعبیر میکنیم میگوییم پیش ماست نزد ماست دست ماست؛ حالا چه فعلاً در دست ما باشد چه در منزل در قفسه کتابخانه باشد؛
اما در واژههای عربی بین «لدن» که نزدیکتر است از «عند» و «عند» که دورتر از «لدن» است فرق است.
قرآن «من عند الله» نیست «من لدی الله» است که بالاتر از «عند» است و وجود مبارک حضرت بالاتر از «عند» یعنی در لدن این حرفها را میشنود.
اگر یک وقت به «عند» تعبیر شده است نظیر مع الواسطه بودن است که آن لدن هم چنان محفوظ است
در محضر
نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
[13] جا برای ثانی نیست تا انسان شک کند که این را میبیند آیا اولی است یا دومی!
بنابراین آنچه را که ذات اقدس الهی إنشاء میکرد به منزله متن بود و آنچه را که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قرائت میکرد بر اساس آن متن بود؛ لذا همان کلمات را ایراد میکرد که اگر خدا فرمود:
قُلْ هُوَ اللَّهُ
،[14] «قل یا أیها الرسول»،
قُلْ یا أَیُّهَا النَّاسُ
[15] حضرت هم میگفت: «قل یا أیها الرسول»،
قُلْ یا أَیُّهَا النَّاسُ
برابر همان مشهود وجودیاش قرائت میکرد؛
در مقام تلقی فرمود:
إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ
این مقام دریافت است که معصومانه است در صیانت و حفظ هم فرمود:
سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی
؛[16] حافظهات مصون از گزند سهو و نسیان است، در منطقه لب و قرائت و تکلم هم فرمود:
وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی
إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی
[17]
حرم امن زبان معصوم است، حرم امن حافظه معصوم است، حرم امن عاقله معصوم. در هر سه بخش یک نحوه قرائتی میشود ترسیم و تصویر کرد.
در آن محدوده شهود شیئی غیر از کلام الهی نیست، وقتی شیئی غیر از کلام الهی نبود شک وجود ندارد. شک همواره در جایی است که دو شیء باشد اولاً؛ فاصله علمی باشد ثانیاً؛ این شخص نداند آنچه را که دید اولی است یا دومی است ثالثاً، این تصویر شک است. در جایی که غیر از شیء واحد نیست شک فرض ندارد،
لیس»ی تامّه است، نه «لیس»ی ناقصه.
انسان فطرتی دارد که فرمود:
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
[18] علوم الهی در او نهادینه شده است، در آنجا هم اعلام خطر شد که
قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا
[19] اگر کسی با اغراض و غرائز این ملکه الهی را دفن کند، تدسیس کند که خطرناکتر از دسیسه است، آن دسیسه کامل را میگویند تدسیس، این شخص وقتی آن غریزه را و آن فطرت را دفن کرده است خود را بینیاز میبیند وقتی بینیاز دید طغیان میکند. طغیان او هم به این است که به رهبران الهی پرخاش میکند
أَ رَأَیْتَ الَّذی یَنْهی
عَبْداً إِذا صَلَّی
؛ گفتند وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از اینکه نماز در معراج ترسیم بشود و تصویر بشود نماز داشتند؛ منتها نماز صورتهای گوناگونی قبل از معراج داشت، معراج نمازهای پنجگانه و رکعات هفدهگانه تنظیم شده بود؛ حالا بخشی «فرض النبی»، بخشی «فرض الله»، همهشان به «فرض الله» برمیگردد و زمزمههایی از وحی به نام نبوت ممکن بود قبل از رسالت نصیب حضرت بشود، ولی حضرت آنچه را که مییافت مصون از شک و ریب بود نیازی به ورقه و امثال ورقه نداشت.
کسی وقتی میدید وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عبادت میکند او را نهی میکرد؛ حالا آن اباجهل بود یا دیگری وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را تهدید میکرد، خدای سبحان میفرماید که:
أَ رَأَیْتَ الَّذی یَنْهی
عَبْداً إِذا صَلَّی
حضرت را وقتی میدید در پیشگاه خدا مشغول عبادت است سجده است، نه وثن و صنم، او را باز میداشت و تهدید میکرد خدا میفرماید اگر او در هدایت باشد شما در ضلالت چه میکنید؟ اگر او برابر عقل کار کند شما برابر سفه چه میکنید؟ اگر او برابر تقوا امر کند شما به طغوی و طغیان عمل کنید چه میکنید؟
أَ رَأَیْتَ
؛ یعنی «أخبرنی»،
أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّی
این شخصی که نهی از معروف کرده است نهی از صلات کرده است در اثر طغیان خود نهی از تقوا و پرهیزکاری کرده است
أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَری
اینها که خدا را به عنوان خالق آسمان و زمین پذیرفتند، «ربّ العالمین» پذیرفتند، «ربّ الارباب» پذیرفتند؛ منتها گرفتار ارباب متفرقون و جزئی شدند این ادب قرآن کریم است که ما را به حیا دعوت میکند قبل از اینکه مسئله جهنم و
خُذُوهُ فَغُلُّوه
[20] و امثال آن مطرح بشود انسان را و جوامع بشری را به حیا دعوت کرده است فرمود:
أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَری
، انسان نمیداند که در مشهد و در محضر و در مظهر ذات اقدس الهی دارد خلاف میکند
أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَری
.
اگر این کمحیایی را اعمال کرد با اینکه میداند خدا او را میبیند رفتار بیادبانه دارد، اگر تکرار کرد و اگر نهی از منکر ما را عمل نکرد
کَلاَّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ
با نهی از منکر ما منتهی نشد
لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ
؛ «ناصیة» آن قدرت فرمانروایی هر کس است، پیشانی و پیشانوی هر کسی را میگویند «ناصیة» و آن قسمت مهم هر جانوری را هم میگویند «ناصیة»؛
این ناصیه چون قسمت مهم فرمانروایی اوست، هم در بحثهای علمی دروغ میگوید هم در بحثهای عملی اشتباه میکند، هم در معرفتشناسی آنچه را که خبر داد باطل بود کذب بود، هم در هستیشناسی آنچه را که انجام میدهد خطا و گزاف و تعدّی است.
ناصِیَةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ
بخواهد سخنی بگوید دروغ است، اندیشهای داشته باشد مطابق با واقع نیست؛ پس در بخش معرفتشناسی و علم و آگاهی و تحقیق دستش خالی است، در بخش عمل هم به جای ثواب خطا میکند، به جای صراط سبیل غیر را میپیماد، به جای هدفگیری صالح لعب و لهو را انتخاب کرده است
این در بخش علم و عمل
کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ
؛ لذا «کلتا یدیه شمال»، چنین کسی را فرمود ما وقتی پیشانی او را و زمامداری او را و قدرت مرکزی او را جذب کردیم، اگر او به همفکرانش پناهنده بشود؛ «نادی» یعنی مجلس، «انتدی»؛ یعنی اجتماع،
فی نادیکُمُ الْمُنْکَرَ
[22] یعنی در مجلس خود خلاف میکنید؛
فرمود ما وقتی پیشانی او را جذب کردیم و فشار دادیم، او هر که را بخواهد از همفکرانش، همکیشانش، هممذهبیهایش و همحزبیهایش همه آنها را بخواند، ما هم مأموران عذاب را میخوانیم. او نادی خود و اعضای کنگره خود و اعضای انجمن و حزب و مذهب خود را بخواند
فَلْیَدْعُ نادِیَهُ
، ما هم
سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ
این مأموران و شُرطهها را میگویند زبانیه. مأمورین جهنم را هم میگویند زبانیه.
این تهدید هست، هر وقتی که ذات اقدس الهی بخواهد این هست اختصاصی به قیامت ندارد، خیلیها را در دنیا گرفته است
لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ
[24] فرمود اینها در دنیا خزی دارند، در آخرت خزی دارند، چه اینکه گروهی در دنیا حسنه دارند در آخرت حسنه دارند.
آنکه در بخش معرفتشناسی صادق است، در بخش عمل و هستیشناسی و عمل صائب است و صالح است بین صدق معرفتی و ثواب عملی جمع کرده است، با کسی که بین کذب معرفتی و خطای عملی جمع کرده است فرق دارد. این «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین»[25] آن «کلتا یدیه شمال». او از آن طرف نادی خود را بخواند ما از این طرف شرطهها و مأموران جهنم را میخوانیم و اما رهبران الهی و کسانی که به طرف نماز، به طرف سجده، به طرف اقتراب، به طرف طی صراط مستقیم، رهبری دیگران و جامعه حرکت میکنند، کسانیاند که روح و ریحان به انتظار اینها است.
اصل سجده بهترین عامل تقرب بنده به پیشگاه خدای سبحان است و ذکر سجده هم نشان میدهد که برتر از ذکر رکوع است گرچه این ذکرها را هم میشود جابهجا کرد. بهترین حال انسان در حال سجود است، وقتی خیلی تواضع میکند عظمت و شکوه و جلال ذات اقدس الهی را بهتر درک میکند. گاهی سجده در نماز است، گاهی سجده تلاوت است
گاهی سجده سهو است که اگر در نماز کم و زیادی رخ داد سجده سهو دارد، گاهی هم سجده شکر است. سجده تلاوت آن واجبش محدود است به این چهار سوره، مستحب آن هم چند سوره دیگر است.
سجده شکر محدود نیست هر نعمتی از خدا به انسان برسد و هر نعمتی را که انسان متذکر بشود سجده کند بجاست با سجده کردن نعمت افزون میشود.
در توحید محض، در وحدت صرف اینکه گفته میشود «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ»[26] تکرار نیست تأسیس است، «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ ذاتاً وَحْدَهُ وصفاً وَحْدَهُ فعلاً». اگر کسی به بارگاه توحید بار یافت؛ به حرم امن وحی بار یافت آن «وَحْدَهُ»ی اول که ذات «لا شریک له»، «وَحْدَهُ»ی دوم یعنی اوصاف الهی «لا شریک له»، «وَحْدَهُ»ی سوم یعنی فعل الهی «لا شریک له».
اگر «لا شریک للذات و لا للوصف و لا للفعل»، کسی که به مقام وحی بار یافت دیگری و شیء ثانی را نمیبیند تا شک کند که آیا این که میبیند از قسم اول است یا قسم دوم.
از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم جامعه اسلامی و جامعه بشری را به روح و ریحان برسد و این بیماری و ویروس خطرناک «کرونا» را از جامعه انسانی به بهترین وجه برطرف کند تا جوامع بشری در روح و ریحان الهی به سر ببرند.
تفسیر سوره علق جلسه 3 (1399/01/02)
سوره مبارکهای که «علم بالغلبة» آن «علق» است صدرآن جزء اولین بخشهای نازل شده بر وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است
معروف بین صحابه تفسیر و اصحاب قلم این است که این بخش اول است و بعضی از روایات هم این را تأیید میکند.
در آغاز بعثت به وجود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دستور علمآموزی و فراگیری علم داده شده است یعنی یاد بگیر! یعنی بخوان!
مطلب سوم آن است که اولین چیزی که انسان باید بخواند و بداند معرفت خدای سبحان است چون اولین موجود اوست که دومی ندارد و او خالق است که بدأ و ختم أمر جهان و انسان با اوست؛ لذا اول علم، معرفت اوست و به وجود مبارک آن حضرت هم فرمود:
اقْرَأْ
؛ اسم رب را بخوان! این اسم گرچه لفظی را شامل میشود، یک؛ لفظی که دلالت بر مفهوم دارد آن مفهوم هم اسم خداست، این دو؛ اینها مقداری از أرز و ارج برخودار هستند. قسمت سوم مدلول آن مفاهیم است که «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْء»،[2] آن حقایق است که اثرگذار است.
چهارم مظاهر آن اسما هستند که که انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هستند که اگر کسی مظهر اسمی از اسمای الهی شد کارگزار است، نفس او، قدم او، قلم او اثربخش است و اگر گفته میشود فلان کس دارای اسم اعظم است دعای او مستجاب است او چنین میکند و چنان میکند به اذن خدا، آن در مرحله سوم و مرحله چهارم است وگرنه صرف لفظ برای هر کسی که این لفظ را بگوید بعید است راهگشا باشد.
صرف تصور مفهوم این لفظ که امر ذهنی است برای هر کسی که صاحبذهن است و این را درک کرده است بعید است بتواند با این مرده را زنده کند. عمده آن اسمای خارجیه است که «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْء».
اینکه فرمود:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ
هم شامل لفظ میشود هم شامل معنا میشود هم آگاهی از آن حقایق خارجیه که وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) فرمود
اقْرَأْ
. اگر این
خَلَقَ
به رب برگردد باید آن اسم را جداگانه توضیح داد و شرح کرد.
اگر
خَلَقَ
به اسم برگردد این همان است که حقیقت خارجیه است فیض خداست و خلقت فعل خداست این خلقت و افاضه اوست آنچه در جهان یافت میشود چه انسان و چه جهان مخلوق است، این فیض اگر به مخلوق اسناد داده میشود، میشود استفاضه، اگر به خالق اسناد پیدا کند میشود افاضه. چیزی در عالم غیر از افاضه و استفاضه در کار نیست و این استفاضه هم به افاضه او وابسته است و افاضه او هم به دست اوست.
پس اگر رب باشد
خَلَقَ
«خلق ربّ» اگر اسم باشد اسم
خَلَقَ
آن اسمی است که ملکوت اشیاء است و کل جهان را آن اسم پر کرده است «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْء»، این اسم است که
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الأعْلَی
[3] این اسم است که
تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاَلِ وَ الْإِکْرَامِ
[4] و مانند آن. غرض آن است که تقدیس اسم، تسبیح اسم، تبریک اسم همه اینها به آن حقیقت خارجیه برمیگردند که این ظهور مسمّا است در حقیقت؛ اما این الفاظ هم سهمی از قداست دارند درباره ذات اقدس الهی.
قهراً قرائت هم سه چهار مرحله خواهد داشت اگر اسم لفظی باشد قرائت به یک معناست به یک مصداق است و اگر قرائت مفهومی باشد به مصداق
اقْرَأْ
فرق میکند و اگر قرائت یعنی تعیّن آن اسمای بزرگ الهی است که مظهر آن اسم بشود قرائت فرق میکند. هم قرائت مراتبی دارد هم اسم مراتبی دارد هم قاری.
گرچه کل جهان را ذات اقدس الهی خلق کرد اما
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
؛ گاهی میفرماید از تراب است که مربوط به اصل انسان است گاهی میفرماید:
مِنْ عَلَقٍ
است که مربوط به نسل انسان است. نسل انسان و اصل انسان یا خاک است یا علق؛ یا نطقه است
أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى
[5] یا «خَلَقَ الْإِنْسانَ»
مِنْ طینٍ
،[6]
خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ
[7] و مانند آن که اصل انسان تراب و نسل او علق است.
فرق «علق با علقة»، مثل «شجر و شجرة»، «تمر و تمرة» است که این «تاء» علامت وحدت است؛ یک قطره را میگویند علقة؛ اصل آن جنس را که جمع میتواند باشد این میشود علق. کل انسان را بررسی کنید نسلش از علق است و اصلش از طین و تراب که هر کدام از اینها باشد غیر ارزشیاند
أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى
. اما آن
نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی
[8] یا
ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ
[9] پیام دیگری دارد که از این به بعد روشن میشود
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
.
اما وقتی
نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی
شد و او انسان شد
أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ
شد، دارد
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
، مسئله تعلیم و تربیت از اینجا شروع میشود. خدای سبحان با بسیاری از وسایل و اسباب انسان را به تعلیم و تعلُّم فرا خواند؛ اما عنصر محوری تعلیم و تعلّم دو قسم است: یکی بیان است که مجموع سمع و لسان است یکی هم بصر است که از راه مطالعه کتاب و مانند آن حل میشود و با دست هم ابزار تعلیم منتشر میشود.
این ابزار را یادآوری میکند تا روشن بشود که عنصر محوری تعلیم و تعلّم بر اساس دو اسم از اسمای بزرگ ذات اقدس الهی است: یکی فرمود:
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
؛ یکی هم در سوره مبارکه
اَلرَّحْمنُ
که فرمود:
الرَّحْمنُ
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
خَلَقَ الْإِنسَانَ
عَلَّمَهُ الْبَیَانَ
.[10] اینجا که فرمود:
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
بعد فرمود:
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
این یک نظم طبیعی است که انسان باید آفریده بشود رشد بکند به مکتب برود قلم دست بگیرد نوشتن را فرا بگیرد مطالب را بشنود و یاد بگیرد و به قلم بیاورد این نظم طبیعی است.
در سوره مبارکه
اَلرَّحْمنُ
که فرمود:
الرَّحْمنُ
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
خَلَقَ الْإِنسَانَ
عَلَّمَهُ الْبَیَانَ
که انسان را بعد تعلیم ذکر کرد و بیان را بعد از انسانیت ذکر کرد، آن مراحل چهارگانه با توجه به عظمت انسان و
نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی
و
ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ
در آن فاز و فضا است.
در آن فاز و فضا که
ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ
اگر بخواهد انسان بشود که
وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَم
[11] او باید شاگرد رحمان باشد که رحمان از اسمای اعظم الهی است
«الرحمن» صفت چیزی قرار نمیگیرد موصوف میشود ولی صفت قرار نمیگیرد سایر اسمای الهی که در «جوشن کبیر» و مانند آن است همه آنها صفت قرار میگیرند
اسم اعظم موصوف قرار میگیرد نه صفت.
اَلرَّحْمنُ
صفت قرار نمیگیرد
الرَّحِیمِ
صفت قرار میگیرد.
اَلرَّحْمنُ
معلم انسان است و
اَلرَّحْمنُ
بخواهد چیزی را تعلیم بدهد مدرسه
اَلرَّحْمنُ
مدرسه تعلیم قرآن است.
الرَّحْمنُ
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
کسانی که در مکتب
اَلرَّحْمنُ
نشستهاند و قرآن یاد گرفتند میشوند انسان.
آنگاه
اَلرَّحْمنُ
، یک؛
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
دو؛ اگر کسی قرآن یاد گرفت میشود انسان،
خَلَقَ الْإِنْسانَ
سه؛ اگر دست به بنان و بیان کرد چیزی را گفت میشود بیان، چهار
عَلَّمَهُ الْبَیَانَ
.
در سوره مبارکه «الرحمن» و مانند آن گذشت سرّ اینکه بهیمه را بهیمه میگویند برای اینکه حرفش برای ما مبهم است بعضیها
إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ
[12] حرفی برای گفتن ندارند مبهم است بهیمهاند، نفی حق میکنند نفی عدل میکنند نفی عقل میکنند که فرمود:
إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
[13]
اَلرَّحْمنُ
، یک؛
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
، دو؛
خَلَقَ الْإِنْسانَ
، سه؛
عَلَّمَهُ الْبَیَانَ
، چهار؛ این یک نظم فرهنگ قرآن است که
اَلرَّحْمنُ
معلم است، شاگردان
اَلرَّحْمنُ
در مکتب او قرآن یاد میگیرند و قرآن یادگرفتهها میشوند انسان و انسانها وقتی سخن میگویند میشود بیان.
این نظم درباره توجه به روح انسان است.
اما بر اساس نظم طبیعی و عادی، در سوره مبارکه «علق» که اولین سوره است و هنوز به اوج خود نرسیده است، در آنجا دارد
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
اول انسان است که از علق خلق شده است، بعد این انسانِ مخلوق علقی را به مکتب دعوت میکند با تعلیم قرآن او را کمکم انسان ملکوتی میکند. انسان مُلکی از علق است وارد مدرسه اکرم میشود و درس کرامت یاد میگیرد، آنگاه به بارگاه انسان ملکوتی بار مییابد
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
.
خدا دو کلاس دارد هر دو یکی است، دو نام دارد هر دو یکی است، دو مکتب دارد هر دو یکی است؛ تکثّر و پراکندگی به لحاظ شاگران است که آن مُلکیها به یک نحو، ملکوتیها به نحو دیگر، به هر تقدیر
اَلرَّحْمنُ
معلم است و
الْأَکْرَمُ
یعنی هیچ جا علم محض نیست علم صرف نیست اندیشه محض نیست مجموع حکمتین را
اَلرَّحْمنُ
میدهد و مجموع حکمتین را
الْأَکْرَمُ
میدهد، اینها علم محض نمیدهند.
بیان نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) این است که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[14] علم به تنهایی به میدان جهاد أکبر برود شکست میخورد؛ همان طوری که فرمود: «جَاهِدُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تُجَاهِدُونَ أَعْدَاءَکُم»،[15] همان طوری که مرزبندی در جهان بیرون لازم است مرزبندی در جهان درون هم لازم است. آنکه جهاد اکبر نام گرفته است برای اینکه «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ».[16] اگر چنین أعدایی و أعدا عدوّی در درون ما کمین کرده و سنگر گرفته است جنگ با او تنها با ابزار علم ممکن نیست با سلاح علمی ممکن نیست، سلاح علمی از یک سو صلاح عقلی و عملی و وارستگی از سوی دیگر. سِلاح اندیشه با صلاح عمل و عقل دوتایی سنگر درون را حفظ میکنند انسان میشود باتقوا؛ لذا فرمود: «جَاهِدُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تُجَاهِدُونَ أَعْدَاءَکُم».
در جهاد درون اگر علم به تنهایی بخواهد به میدان برود از دو طرف تیر میخورد: هم از دشمن بیرون، هم از دشمن درون؛ زیرا دشمن درون که هوی است از درون جاسوسی میکند و دشمن بیرون هم حمله میکند «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ [لَمْ یَنْفَعْهُ] لَا یَنْفَعُه» این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است؛ فرمود خیلی از عالماناند که کشته جهل هستند این جهل در مقابل علم نیست، این جهل در مقابل عقل است این جهالت عملی در قبال عقل است که «یعملون السوء من جهالة»، جهالت کار نیروی عملی است، وقتی عقل عملی که «عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[17] در بَند هوس شد فرمانروای بخش عمل و اراده و تصمیم همان هوای نفس است که «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ».
آنگاه ذات اقدس الهی با این دو نام که هر دو به یک اصل برمیگردد انسان را در مکتب قرآن مینشاند گاهی تعبیر این است اول باید قرآن یاد بگیرد تا بشود انسان تا بشود صاحب بیان، گاهی میفرماید این که از علق خلق شده است باید در مکتب أکرم بنشیند تا قرآن یاد بگیرد تا بشود باتقوا و هدایت در برابر ردائت و صعود.
این فراز و فرود[18] که از تعبیرات لطیف نیشابوری معروف هست، این از همین تعبیرات لطیف قرآنی گرفته شده که اگر به اوج برود در فراز میشود باتقوا و اگر به فرود سقوط کند میشود طغوی یعنی با طغیان، این دو قسم را مطرح میکند.
آنگاه اگر در سوره مبارکه «بقره» و مانند آن آمده است که ذات اقدس الهی به شیطان فرمود چرا سجده نکردی بر انسانی که
خَلَقْتُ بِیَدَیَّ
؛[19] با دو دستم خلق کردم؟ تعبیرات فراوانی چه در روایات چه در کلمات بزرگان دین و مفسران شیعه آمده است که منظور از این دو دست چیست؟ جمال و جلال است صفات ثبوتی و سلبی است چه چیزی هست؟ یکی از آن جهات میتواند رحمان و اکرم باشد.
انسان را با دو دست خلق کرد که یکی
اَلرَّحْمنُ
است که
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
و
خَلَقَ الْإِنْسانَ
و
عَلَّمَهُ الْبَیَانَ
؛ یکی
الْأَکْرَمُ
است که این اکرم همان حرف
اَلرَّحْمنُ
را میزند و این
اَلرَّحْمنُ
همین حرف اکرم را میزند؛ لذا در روایات درباره دو دست نورانی ذات اقدس الهی آمده است که «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین»،[20] هر دو دست خدا راست است آنجا جای «أصحاب المشئمة» و «أصحاب الشمال» و اینها نیست. همین وصف درباره وجود مبارک أبی ابراهیم موسای کاظم(صلوات الله و سلامه علیه) وارد شده است که «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین»؛[21] هر دو دست امام کاظم راست است؛ چهارده معصوم این طور هستند «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین»، اینها دست چپ ندارند چون سخن از چپ و راست نیست، سخن از میمنه و مشئمه است؛ آنکه اصلاً مشئمه ندارد دست چپ ندارد، آنکه اصلا میمنه ندارد دست راست ندارد.
بعضی «کلتا یدیه شمال» بعضی «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین»، بعضی
خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً
[22] آنها هم از جهتی اصحاب میمنه هستند و هم اصحاب مشئمه تا ذات اقدس الهی به حساب اینها بررسی کند.
اگر ذات اقدس الهی فرمود چرا سجده نکردی در برابر کسی که من او را با دو دستم خلق کردم یعنی هم با دست
اَلرَّحْمنُ
خلق کردم به او بیان آموختم، هم با دست
الْأَکْرَمُ
او را خلق کردم به او قلم دادم، یکی بنان و یکی بیان.
انسان که بخواهد بیان داشته باشد حتماً باید سمیع باشد تا از راه گوش چیزی را نشنود از راه زبان نمیگوید لذا کسانی که کَر هستند گنگ هم هستند، کسانی که گنگ هستند کَر هم هستند. حرفها را از راه گوش یاد میگیرند؛ اینکه فرمود:
عَلَّمَهُ الْبَیَانَ
یعنی «جعلته سمیعاً ناطقا». اگر بیان دارد حتماً سمیع است مظهر سمیع اوست مظهر نطق و بیان و اعلام الهی اوست که او بیان آموخت او سخن دارد کلام دارد و مانند آن.
با این دو عامل الهی یکی بنان و یکی بیان، نشر علم و فرهنگ را در آغازین مرحله ترویج کرده است تشویق کرده است.
فرمود:
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
؛ این بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است که به آن شاگردش فرمود: «اسْتَعِنْ بِیَمِینِکَ».[23] وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) هم به بعضی از شاگردانش فرمود: «فَإِنْ مِتَ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیک»[24] طرزی زندگی کن که بعد از مرگ تو فرزندان تو چند جلد کتاب تو را ارث ببرند، نه کتاب بخری و به منزل بیاوری! آن که کتاب تو نیست.
این شاگردپروری امام صادق(صلوات الله و سلامه علیه) این است که محقق باش، بعد از تحقیق متحقق باش، یعنی هم بیان داشته باشد هم بنان داشته باش، هم قلم داشته باش، هم عالم باش هم عمل داشته باش که دشمن درونی نداشته باشی دشمن بیرونی را از پا در بیاوری. این که فرمود: «فَإِنْ مِتَ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیک» این است. هم آموختن را هم اندوختن را هم اصل نوشتن را او یاد داد چه بنویسیم و چه طور بنگاریم را هم به ما یاد داد که
عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
هم کتابت را هم مکتوب را.
اگر به مکتوبات سوگند یاد میکند برای اینکه این مکتوبات گفته خود اوست إنشائات خود اوست گفته او را مخلوق او به قلم آورده است
ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُونَ
[25] قسم به فلان مقاله! قسم به فلان کتاب! قسم به فلان نوشته! این پیام، این نوشته، این کتابت و کتاب هر دو مورد سوگند ذات اقدس الهی است برای اینکه چیزی جز کلام او و بیان او نیست.
آنگاه شروع کرد به حقیقت انسان؛ هدایت و ردائت را، سقوط و صعود را، فراز و فرود را، بهشت و جهنم را دارد ترسیم میکند. فرمود برخیها هستند بیراهه میروند، یک؛ راه دیگری را هم میبندند، دو. بیراهه میروند برای اینکه
إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
اگر ببیند ـ خدای ناکرده ـ بینیاز از غنی محض است این داعیه ربوبیت میکند. انسان ممکن است فقرش را با کار و تلاش و کوشش برطرف کند، ولی خود را بینیاز ببیند طغیان خواهد کرد؛ چون فقیر چگونه میتواند خود را بینیاز بپندارد؟
یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ
[26]
باید بداند که به هر حال انسان با مرگ از پوست به در میآید نه بپوسد «کما تقدم مراراً» و وارد عالم برزخ میشود که در بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که «إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَار».[27] اگر خود را بینیاز ببیند طغیان میکند
إِنَّ إِلى رَبِّکَ الرُّجْعی
؛ بازگشت به اوست. انسان در برابر هر اندیشه و هر انگیزهای که داشت و دارد مسئول است، نه عالَم باطل است و نه انسان به بطلان و یاوه خلق شده است
أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی
[28] این نیست.
أَ رَأَیْتَ الَّذی یَنْهی
همین در اثر طغیان
عَبْداً إِذا صَلَّی
؛ اما آن یکی که بنان و بیان را، رحمان و اکرم را گرامی داشت، از مشهد و محضر آنها علم الهی فرا گرفت و انسان شد، او کسی است که به بندگی و بردگی میپردازد. وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در اوایل بعثت و قبل از بعثت هم عبد الهی بود حالا این یک مقدار توجیه میخواهد که اگر این سوره جزء عتائق سور است یا اولین سوره است جریان نماز چگونه مطرح است؟ آیا نماز در مکه بود یا نبود؟ نمازی که وجود مبارک روح خدا و کلیم الهی همه اینها نماز داشتند
أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا
کلمات مسیح و امثال مسیح(سلام الله علیهم اجمعین) است باید روشن بشود که انبیای الهی قبل از بعثت این مقام بندگی و بردگی را هم داشتند.
فرمود:
أَ رَأَیْتَ الَّذی یَنْهی
عَبْداً إِذا صَلَّی
؛ همین کسی که طغیان دارد همین کسی که خود را بینیاز میبیند، امر به منکر میکند نهی از معروف، اگر ببیند بندهای مثل وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول عبادت است او را نهی میکند اعتراض میکند اعراض میکند و معارضه دارد این سه پدیده تلخ را طغیانگران در برابر مردان باتقوا دارند اول اعراض است بعد اعتراض است بعد معارضه است و جنگ.
فرمود:
أَ رَأَیْتَ
آن کسی را که
یَنْهی
؛ نهی از معروف میکند به جای نهی از منکر
یَنْهی
عَبْداً إِذا صَلَّی
آن عبدی که نماز میخواند اگر در مسیر هدایت باشد و مردم را به تقوا وادار کند تو که گرفتار طغیان هستی کسی که به فضیلت تقوا متّصف است او را نهی میکنی، نهی از معروف میکنی
أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوی
. این
أَ رَأَیْتَ
یعنی «أخبرنی»!
أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّی
هم رهآورد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را دروغ میپندارند، هم اعراض میکند، بخش اول تولی؛ هم اعتراض میکند، بخش دوم تولی؛ هم معارضه میکند، بخش سوم تولی، که مبارزه و مانند آن هم در همین بخش است؛
أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَری
که از لطیفترین تعبیرات قرآن کریم در آغاز بعثت این است که ذات اقدس الهی ما را به حیا دعوت کرده است فرمود مگر نمیداند که خدا میبیند؟
هنوز مسئله جهنم و بگیر و ببند
خُذُوهُ فَغُلُّوه
[29] و مانند آن نبوده است و نیست، بعداً نازل میشود اولین بخشی که قرآن کریم ما را دعوت کرد و هدایت کرد حیا است آیا نمیداند که خدا او را میبیند؟ که امیدواریم توفیق حیامندی در پیشگاه ذات اقدس الهی را قرآن به همه ما مرحمت کند.
تفسیر سوره علق جلسه 2 (1399/01/01)
پیام رسمی این بخش در مدار تعلیم، تعلُّم، معلِّم، علم و خصوصیت علم و معلوم است. قرائت و خواندن تنها در تلفظ نیست اگر کسی کتابی را مطالعه کند و این کلمات را جمعاً از کنار ذهنش عبور بدهد این هم یک نحوه قرائت است اما قرائت شایع و روشن همان قرائت کلامی و لفظی است. اصل خواندن که ترغیب به علم است ترغیب به کتابخوانی است این مطلب اول است؛ اما چه بخواند اسم ربّ را بخواند، اولین درسی که قرآن میدهد توحید است.
بحثهای توحیدی هم یک سلسله مباحث علمی محض است یک سلسله مسائل علمی و عملی است یعنی جامعه بین حکمتین است. یک وقت است میگوییم خدا خالق است یک وقت است میگوییم خدا ربّ است. این ربوبیت تقریباً جمع بین حکمت نظری و حکمت عملی است در حکمت نظری کوشش عقل اندیشهورز این است که بفهمد در جهان چه هست و چه نیست، چه بود و چه نبود و مانند آن. از بود و نبود عالم، از هست و نیست عالم، چه چیزی در عالم هست چه چیزی در عالم نیست بحث میکند این میشود حکمت نظری.
در حکمت عملی بحث در باید و نباید است که چه باید بکنیم چه باید نکنیم.
در حکمت نظری محور بحث و علم فعل خداست، در مدار حکمت عملی محور بحث فعل انسان است که انسان چه بکند و چه نکند. اگر گفته شد خدا خالق است صِرف اینکه خدا خالق است از هست و نیست و از بود و نبود سخن میگوید که خدا جهان را آفرید؛ اما مسئولیتی به عهده انسان باشد که انسان برابر آن طبق حکمت عملی یک باید و نبایدی باید داشته باشد به صورت شفاف و صریح از خالقیت برنمیآید؛
اما وقتی گفته شد:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ
از ربوبیت خدا سخن به میان آمد یعنی او میپروراند. او گذشته از اینکه خالق است پرورنده هم هست.
اگر ربوبیت خدا تثبیت شد خالقیت او هم حتماً تثبیت میشود. دو تا برهان در مسئله بود که ربوبیت بدون خلقت ممکن نیست: یکی اینکه خود ربوبیت خلقت است چون «کان»ی ناقصه میآفریند، کمالی را میآفریند به مستکمل میدهد قدرتی را میآفریند به مستکمل میدهد، علمی را میآفریند به مستکمل میدهد، تربیب همان تکمیل است که مستلزم تربیت است وگرنه اینها دو تا مادهاند آن تربیت ناقص است و این «ربّ» مضاعف است.
تربیت غیر از تربیب است ولی ربوبیت، مدبّر بودن، مربّی بودن، تربیب را هم به همراه دارد و اگر خدای سبحان ربّ است مدیر است مدبّر است میپروراند، طبق دو برهان حتماً خالق است: یکی اینکه خود پرورش آفریدن کمال و اعطای کمال به مستکمل است، کمال آفریدن به خلقت برمیگردد. دوم اینکه اگر خدای سبحان بخواهد جهان را بپروراند انسان را بپروراند تا نداند انسان خلقتش چیست جهان خلقتش چیست که نمیتواند بپروراند و غیر از خدا هم احدی عالم نیست که جهان چگونه است و انسان چگونه است تا بپروراند
طبق این دو حدّ وسط، حتماً ربوبیت به خلقت برمیگردد و ذات اقدس الهی هم آفرید و هم میپروراند.
وقتی بخواهد بپروراند انسان از باید و نباید باخبر میشود
پس خالقیت خدا به حکمت نظری برمیگردد و ربوبیت خدا به حکمت عملی برمیگردد که مجموع حکمتین را قرآن با این جملهها دارد بیان میکند؛
اما ذات اقدس الهی بعد از اینکه اصل خالقیت و ربوبیت را مطرح کردند و به انسان فهماندند که زادگاه آفرینش او علقه است، زادگاه آفرینش او
أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى
[1] است و به او بفهماند که ذات اقدس الهی از چیزی که قابل ذکر نیست
هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً
[2] او را به این صورت درآورد؛ اینها جزء درسهای اولیه قرآن کریم است که ذات اقدس الهی به رسول خود فرمود اینها را بخوان!
«إقرأ» توحید را، «إقرأ» خالقیت را، «إقرأ» ربوبیت را، «إقرأ» آفرینش انسان از علق را، «إقرأ» نیازمندی انسان به حکمت نظری و حکمت عملی را.
عنصر محوری در تعلیم متعدد است: یکی معلِّم است یکی متعلِّم است یکی برنامههای تعلیمی است یکی ابزار نشر معارف علمی است و یکی خود آن معلوماتی است که معلم به این متعلم با این شرایط تعلیم میدهد. وقتی خدا ربّ بود معلم حتماً اوست، چون او ربّ است ربّ باید تربیب بعد تربیت را به عهده بگیرد. اگر بخواهد تعلیمی در جهان باشد تعلیم باید از همان ربّ باشد. ربّ اگر بخواهد تربیب کند تربیت کند تعلیم بدهد با یک برنامه منسجم عمیق سودمند تعلیم میدهد. آن برنامه عمیق سودمند را با ذکر اسمی از اسمای حسنای او، وصفی از صفات علیای او ذکر کرد فرمود:
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
.
وقتی گفتند در فلان مَدرَس اکرم دارد تدریس میکند یعنی درس کرامت میدهد،
کرامت یک علمی است که عمل را به همراه دارد و این نشانه تربیب و ربوبیت خدای سبحان است و انسان میشود مربوب و از مربوب بودن به مربّا بودن و تربیت یافتن منتقل میشود.
عنصر اولی که معلم است اکرم است، عنصر ثانوی که متعلم است وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است که به لطف الهی وضع او روشن است. ماده درسی تکریم است کرامت است آن معلم میخواهد متعلم را کریم کند بپروراند.
تنها سخن از حکمت نظری نیست که خدا یاد بدهد چه هست و چه نیست، چه بود و نبود؛ سخن از حکمت عملی هم هست که چه باید و چه نباید. اخلاق است عظمت انسانیت در کرامت است
وصف فرشتهها به عنوان
بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ
لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ
[3] است که در زیارت «جامعه» امام هادی(سلام الله علیه) أهل بیت عصمت و طهارت(صلوات الله علیهم اجمعین) به عنوان «عِبَادِ اللَّهِ الْمُکْرَمِینَ الَّذِینَ
لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُون
»[4] اینها شاگردان بلاواسطه و دستپرورده ذات اقدس الهیاند پیروان اینها و شاگردان اینها هم شاگردان مع الواسطهاند.
غرض این است اینکه فرمود:
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
یعنی معلم خداست از یک سو، متعلم پیغمبر است، دو؛ درسی که داده میشود درس، درس کرامت است. کرامت جمع بین علم و عمل است جمع بین بود و نبود و باید و نباید است جمع بین اینکه در عالم چه هست و چه نیست و ما باید چه بکنیم و چه نکنیم است.
چه بکنیم و چه نکنیم را از آن کسی میگیریم که شریک ندارد؛ آنکه هست خداست آنکه نیست شریک اوست و ما باید از او تربیت را و تربیب را فرا بگیریم.
آنکه حکمت نظری را بلد است و از حکمت عملی طرفی نبرده است او کریم نیست، آنکه بخواهد در راه حکمت عملی قدم بردارد و از حکمت نظری خبر ندارد طرفی نبسته است او به کرامت بار نمییابد. کریم شدن مجموع حکمتین را فراهم کردن است و محور درسی این است. ابزار درسی هم مرکّب هست قلم هست کتابت هست
به همه اینها سوگند یاد کرد
ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُونَ
[5] آن را که در بحثها و آیات و سور دیگر سوگند یاد کرد اما آنچه اینجا مهم است بیان معلم است و آن خداست، بیان متعلم است و آن پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و به تبع او جامعه انسانیت است، محور درس هم قرآن کریم است و قرآن کریم کتاب کریم است و کتاب کریم جمع بین حکمتین است حکمت نظری و حکمت عملی
در حکمت نظری بیان توحید خالقیت است توحید ربوبیت است و مانند آن و در حکمت عملی که انسان باید کریم بشود و کریمانه به سر ببرد این است که نه بیراهه برود و نه راه کسی را ببندد. چون موحد است همواره از هست و نیست باخبر است که ربّ خداست و لاغیر، خالق خداست و لاغیر، مبدأ خداست و لاغیر، مرجع خداست و لاغیر، اینها باید است. در آن بود و نبود حرف خدا را باید گوش بدهد طغیان نکند برده و بنده باشد نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد.
فرمود:
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
. در این قسمت دو طایفه از آیات است: یکی اینکه خدای سبحان یک چیزهایی به انسان یاد میدهد که انسان نمیدانست؛ یکی اینکه خدای سبحان چیزی به جوامع بشری یاد داد و یاد میدهد که بشر از آن جهت که بشر است نمیتواند یاد بگیرد. تعبیر
وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
[6] ناظر به این مطلب دوم است؛ یعنی خدای سبحان یک سلسله مطالبی را میآموزاند که انسان مقدورش نیست، نه خودش بیندیشد میتواند به جایی برسد نه با دیگران طرح بحث کند میتوانند جمعاً با مطلب عمیق بار یابند. این
مَا لَمْ تَکُونُوا
این «کان»ی منفی این بار علمی را به همراه دارد؛ یعنی انسان آن نیست که از نزد خود این حرفها را یابد بگیرد و بداند؛ چه اینکه به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم فرمود:
وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ
[7] این یک بیان است.
یکی
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
یعنی قرآن حرف تازه آورده است در این صدد نیست که حالا اگر این مطالب قرآن نگفته باشد برای بشر ممکن نبود از جای دیگر یاد بگیرد؛ البته آن مطالب وحیای همچنان سر جایش محفوظ است آن آیات سرجایش محفوظ است اینها مثبتیناند به اصطلاح، چون مثبتیناند تعارضی ندارند هم
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
هم
وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
؛ هم میشود گفت که چیزی به انسان یاد داد که انسان قبلاً نمیدانست و هم میتوان گفت چیزی به انسان یاد داد که نه تنها قبلاً نمیدانست بعداً هم اگر معلّم وحیانی نبود نمیتوانست یاد بگیرد، اینها مثبتیناند هرگز تعارضی ندارند جمع و تخصیص و تقیید و اینها جایش اینجا نیست.
پس
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
؛ اگر این آیه بود ممکن بود که این علم را بشر از جای دیگر هم یاد بگیرد؛ اما وقتی
وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
آمده است یعنی جای دیگری نیست.
جمع بین این آیات و آیات اولیه سوره مبارکه «الرحمن» که در آنجا به این صورت آمده است:
الرَّحْمنُ
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
خَلَقَ الْإِنسَانَ
عَلَّمَهُ الْبَیَانَ
[8] جمعش روشن میشود. در آنجا از رحمانیت خدا سخن گفته میشود که آن هم از یک نظر اسم اعظم است؛ لذا
الرَّحْمنُ
صفت برای هیچ چیزی قرار نمیگیرد مثل «الله»، برخلاف سایر اسماء مثل «الرحیم» و مانند آن، آنها صفت قرار میگیرند و تابع میشوند،
الرَّحْمنُ
، اول قرآن را یاد داد بعد انسان را خلق کرد یعنی چه؟ یعنی تا کسی از علوم قرآنی طرفی نبندد و موحّد قرآنی نشود هستی او هستی انسانی نیست، یک هستی عادی دارد که به حسب ظاهر حیات حیوانی دارد بعد میخواهد به حیات انسانی بار یابد، برنامه آسمانی قرآن کریم انسانساز است یعنی بعد از اینکه علم قرآنی آمده است جامعه میشود انسان
نظم عادی این بود که بفرماید «الرحمنُ خلق الانسانَ، علّمه القرآنَ، علّمه البیانَ». در اینجا سخن از بیان است در سوره «إقرأ» سخن از بنان.
آن بنان و قلم و این بیان و سخن، اینها دو وسیلهاند برای نشر معارف الهی.
در سوره «الرحمن» سخن از تعلیم قرآن است بعد سخن از خلقت انسان. اگر علم قرآنی نبود کسی انسان نیست و اگر علم قرآنی بود میشود انسان. اما در سوره مبارکه «إقرأ» سخن از خلق انسان
مِنْ عَلَقٍ
است بعد درباره اینکه این عَلَق بخواهد به آن انسان واقعی بار یابد میفرماید:
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
آن وقت شروع میکند به توحید، شروع میکند به پرهیز از طغیان، شروع میکند به عدلمحوری و عقلمداری که
کَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
و این انسانی که گرفتار تقوا است به هر حال
سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ
با شعله جهنم سر و کار دارد.
نتیجه آنکه سوره مبارکه «إقرأ» از چند جهت محور تعلیم و تعلّم را بیان کرد؛ معلّم خداست متعلّم پیغمبر است مستقیماً و بعد جامعه بشری به برکت قرآن کریم، کتاب درسی قرآن کریم است و محور تعلیم قرآن کریم، تبیین خالقیت خدا تبیین ربوبیت خدا و تبیین خلقت انسان
مِنْ عَلَقٍ
و ترغیب به کتابت و فراگیری و پژوهش و تحقیق است از راه
عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
بعد از بیان خالقیت خدا و ربوبیت خدا و اینکه حتماً انسان باید در مدرسه خدا شرکت کند و در مدرسه خدا درس کرامت میدهند و کرامت جمع بین حکمتین است؛ آنگاه میفرماید که اگر این از مرز حکمت نظری تجاوز کند از مرز حکمت عملی تجاوز کند، نه به آن بود و نبود احترام بگذارد و نه به این باید و نباید حرمتی قائل بشود، خود را بینیاز از آفریدگار بپندارد او طغیان میکند؛ چون وقتی در برابر کسی خود را مسئول نداند به میل خود و به هوای خود عمل میکند و میشود نظام، نظام جاهلی؛ چه اینکه در بخشهای دیگر نظام جاهلی را معرفی کرد که فرمود اینها با مظنّه عمل میکنند
وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ
[9]
وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ
[10] هر چه هوس و میل آنها بود عمل میکنند در بخشهای حکمت عملی. در بخشهای علمی گمانمدار هستند نه علممحور. در بخشهای عملی هم هوسمحور هستند نه عقل و عدلمدار، میشود آن و میشود جاهلیت و اگر کسی آن ربوبیت را و آن خالقیت را و آن کرامت را درست درک نکرد
لَیَطْغی
، برای اینکه خود را بینیاز میبیند.
وقتی برای خود یک پروردگار کریمی که معلّم اوست نشناسد، قهراً به میل خود عمل میکند.
کَلاَّ
آن حرفها نیست آن تفکرها و پندارها باطل است
کَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
اگر خود را ـ معاذالله ـ بینیاز ببیند حرفهای فرعونی را بزند
أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی
[11] یا آنکه در سوره «کهف» است
ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً
به این پندارهای باطل بسنده کند میشود
لَیَطْغی
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
.
یکی از چیزهایی که درس کرامت است و تو باید قرائت کنی و جامعه انسانی و بشری را به این علوم دعوت کنی مسئله معاد است که انسان ابدیتی دارد و هرگز از بین نمیرود کلّ مجموعه نظام سپهری دگرگون میشود ولی انسان از بین نخواهد رفت
إِنَّ إِلى رَبِّکَ الرُّجْعی
تفسیر سوره علق جلسه 1 (1398/12/29)
این سوره مبارکهای که به نام «علق» شهرت یافت و «علم بالغلبة» است، طبق آنچه مشهور بین اهل تفسیر است اولین سورهای است که بر وجود مبارک پیامبر همراه با بعثت او نازل شد؛ یعنی مبعوث شدنش با نزول این آیه بود و تعلیم آن با نزول این آیه بود و تلاوت آن با نزول این آیات بود و مانند آن.
گاهی تعلیم پیام علمی دارد و لاغیر، گاهی پیام عملی دارد و لاغیر، گاهی چون جزء «جَوَامِعَ الْکَلِم»[1] است هم شنونده را و گیرنده را عالم میکند که بتواند قرائت کند و هم محتوای این پیام را به او تعلیم میدهد و هم برنامه رسمی این بعثت را به او ابلاغ میکند و هم بخشی از معارف این مکتب را تفهیم میکند و هم جریان انسان را که هدف کرامت اوست ولی گاهی او بیراهه میرود و راه کسی را میبندد طرح میکند و هم قبل از مسئله ضرب و شتم و عقوبت و کیفر و مانند آن حیا را تعلیم میکند
أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَری
،
سوره مبارکه
اقْرَأْ
اولیتش نفسی است «بسم الله» که جزء سوره است
اقْرَأْ
که جزء سوره است معنایش آن است که از همین «بسم الله» شروع بکن از همین
اقْرَأْ
شروع بکن.
قرائت غیر از تلفظ است، تلفظ را هم شامل میشود ولی اگر کسی کتابی را مطالعه کرد میتواند بگوید خواندم،
عنی ملاحظه این حروف مجتمع و کلمات مجتمع و آیات مجتمع و حضور علمی اینها و سپردن به ذهن و نفس، این یک نحوه قرائت است. بنابراین اگر کسی بگوید من این کتاب را خواندم در حالی که مطالعه کرده است میتواند صحیح باشد؛ چون خواندن غیر از تلفظ است بخش تلفظ را هم شامل میشود که این کلمات را جمع بکند از ذهن بگذراند، گاهی هم با تلفظ گاهی هم بدون تلفظ.
بخوان
اقْرَأْ
به نام پروردگار تو که هم ربوبیت را و هم خالقیت را؛ خالقیت ناظر به «کان»ی تامه است ربوبیت ناظر به «کان»ی ناقصه است و تقدیم «کان»ی ناقصه بر «کان»ی تامه برای آن فواصل بخش آیات است که «خَلَق» و «عَلَق» و مانند آن باید هماهنگ باشند.
ربّ بعد از اینکه خلق کرد میپروراند ربوبیت چون ربّ مضاعف است، نه اجوف و نه ناقص. تربیت از این باب نیست تربیب از این باب است ربّ یعنی مدیرِ مدبّر، آن کسی که آفرید یعنی «کان»ی تامه باید تدبیر کند یعنی «کان»ی ناقصه، مدبّر باشد مربّی باشد مدیر باشد و خدای سبحان هم آفرید و هم تدبیر کرد.
آنگاه فرمود خلقتش به چیست؟ تدبیرش به چیست؟ خلقتش آن است که از یک نطفه از عَلَق که هم مسبوق است به
أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی
[2] بعد «علقةً»، بعد از «عَلَقَةَ مُضْغَة»[3] و مانند آن.
در بخش پایانی سوره مبارکه «قیامت» گذشت:
أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی
نازلترین موجود در ساختار خلقت انسان همین بود. این یک قطره آب را به این صورت درآورده است که دانشمندان فراوانی از گذشته دور و هماکنون در صدد شناخت اعضا و جوارح بدن انسان هستند که در بسیاری از موارد با مجهول روبرو شدند چه رسد به
نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی
.[4]
اینکه انسان را از عَلَق آفرید دو تا پیام دارد: یکی تدبیر عالمانه و حکیمانه خدای سبحان که «محیر العقول» است، یکی سابقه دیرینه انسان که موجودی بیارزشی بود. فرمود:
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
که این مبدأ قابلی است، مبدأ فاعلی را خود خدا قرار داد، بعد از خلقت مسئله ربوبیت است که آن را هم اول اشاره کرد؛ چون ربوبیت با فرهنگ و تعلیم و تزکیه و مانند آن همراه است به رسول خود(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید آنکه خالق است آنکه ربّ است هم کریمانه خلق کرد هم کریمانه میپروراند.
خلقت کریمانه آن است که در حَرَم أمن آفرینش انسان گزافی نباشد نقصی نباشد عیبی نباشد این به صورت لؤلؤ لالا در بیاید که
کَرَّمْنا بَنی آدَم
[5] این در خلقت انسان. در تدبیر و مدیریت و راهنمایی او هم کریمانه است که
وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَم
، اگر یک مبدأ فاعلی بخواهد در آفرینش کریمانه خلقت کند و در پرورش کریمانه بپروراند باید خود اکرم باشد؛ لذا فرمود:
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
، یعنی انسان در مشهد و در مَدرَس و در محضر معلم اکرم است.
اگر گفتند در فلان مسجد در فلان مَدرَس أکرم تدریس میکند یعنی درس کرامت میدهد؛ مثلاً اگر گفتند در فلان کلاس مهندس تدریس میکند یعنی درس هندسه میدهد، طبیب تدریس میکند یعنی درس پزشکی میدهد
اما وقتی خدا در قرآن میفرماید اکرم دارد تدریس میکند یعنی درس کرامت میدهد. کرامت از لطیفترین و برجستهترین اوصافی است که خدای سبحان آن را در وصف فرشتهها یاد کرد، یک؛ و وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت جامعه کبیر آن را در وصف ائمه(علیهم السلام) بیان کرد،[6] دو؛ این
بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ
لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ
[7] در سوره مبارکه «أنبیاء» وصف فرشتهها است.
خدای سبحان به عنوان اکرم دارد تدریس میکند اکرم اگر خالق شد کریمانه خلق میکند و اگر ربّ شد کریمانه تدبیر میکند و مدیریت را به عهده دارد.
خلقت کریمیه این است که در دستگاه ذات اقدس او همان طوری که فرشتگان منزه از نقص و عیباند خلقت او هم بشرح أیضاً. ممکن است مخلوق در أثر
إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی
أَن رَآهُ اسْتَغْنَی
از کرامت طرفی نبندد، ولی تمام مبدأ فعلی و فاعلی، مبدأ قریب و بعید همه بر اساس کرامت تنظیم شده است
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
که این اکرم تعلیمش کریمانه است علمش کریمانه است معلّمانش کریماند متعلِّم باید کریم باشد.
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
انسان نه تنها باید عالمانه سخن بگوید عالمانه چیزی بنویسد، به طوری که لسان «أحد القلمین» است و قلم «أحد اللسانین» است زبان باید کریمانه سخن بگوید و قلم باید کریمانه سخن بگوید؛
ذات اقدس الهی نه تنها به «نون» مرکّب و نه تنها به «قلم» سوگند یاد کرد بلکه به مکتوبات قلم هم سوگند یاد کرد فرمود:
ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُونَ
[8] خدا به وسیله قلم تعلیم داد؛ اولاً ما را به قلم آشنا کرد، یک؛ بعد گفت چه بنویسیم و چه بنگاریم که بماند، دو. در محضر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) کسی عرض کرد محفل شما بسیار آموزنده و شیرین است همین که از محضر شما فاصله گرفتیم آن لذت در کام ما نیست! حضرت فرمود: «اسْتَعِنْ بِیَمِینِکَ وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ أَیْ خُطَّ»، چرا به من میگویی؟ به دستت بگو؛ وقتی اینجا میآیی لوازم تحریر در اختیارت باشد کلماتی که میشنوی یادداشت کن منظم کن، در منزلت بگذار، هر وقت فراغتی پیدا کردی آنها را نگاه کن، از علم آنها بهره ببر مثل اینکه در محضر ما هستی.[9]
این تدوین، این کتابت، این انتخاب «أحسن الأقوال» برای کتابت، اینها جزء شعب کرامت در حوزه است کرامت در دانشگاه است؛ اکرم بودن خدا به این است که او معلّم است، به نویسندگی توجه دادن است به نوشتن توجه دادن است
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
پس ارباب قلم کریماند مکتوبات سودمند اهل قلم کریم است ملفوظات مدرّسان اهل قلم کریماند و مانند آن.
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
؛ انسان در درون خود دو وصف دارد: یکی اینکه آن علوم بیرونی را نمیداند در سوره «نحل» فرمود:
وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً
؛[10] یک وصف کریمانهای که در خلقت او سهم تعیین کنندهای دارد آن را ذات اقدس الهی در نهان و نهاد هر کسی نهادینه کرده است در سوره مبارکه «شمس» فرمود:
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
[11] اینها را در درون او نهادینه کرده است که اینها در حقیقت میزبان انساناند اینها علوم انسانیاند که
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
بقیه را که فرمود:
وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً
ولی مجاری ادراک را به شما داد:
وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ وَ الأفْئِدَةَ
.
انبیا که آمدند چند تا کار کردند: یکی اینکه آن علوم فطری را که خدا الهام کرده است آنها جزء ذخایر بودند آنها را آشکار کردند اثاره کردند ثوره کردند شیار کردند به انسان نشان دادند که در نهان و نهاد شما این معارف تعبیه شده است که فرمود أنبیا(علیهم السلام) «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ».[12]
آنچه را انسان میتواند یاد بگیرد مبادیاش را فراهم کردند بقیه ترتیبش را گفتند خودتان فرا بگیرید: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ».[13] یک سلسله از علوم است که انسان نه خود دارد نه میتواند از دیگری فرا بگیرد؛ اینکه فرمود:
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
از این دقیقتر این است که فرمود:
وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
[14] یعنی ذات اقدس الهی یک سلسله معارف را به شما یاد میدهد که شما آن نیستید که یاد بگیرید یعنی در دستگاه حوزه و دانشگاه این مطالب عمیق الهی نیست این را وحی بازگو میکند؛ منتها عقل که سراج است صراط وحی را خوب درک میکند و با این هماهنگی سراج و صراط انسان میتواند به مقام والای دین برسد به کرامت برسد در حدّ فرشتهها باشد فرمود:
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
؛ منظور از انسان شخص نیست همه اینها به عنوان آغازین کلام خداست که در مهد و معهد نبوت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اینها را القا میکند.
فرمود این «محقق الوقوع»ی که در مستقبل است از آنها به ماضی تعبیر میشود، تازه که وارد شده است معارفی آورده است یعنی انسان این معارف را نمیداند و بعد یاد میگیرد
عَلَّمَ بِالْقَلَمِ
است، از یک سو؛
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
هم هست،
وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
هم هست.
خدای سبحان انسان جاهل را عالم کرد و میکند، دستور هم میدهد که عالم بشود فرمود «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ» که قبلاً هم ملاحظه فرمودید این «تاء» در «فریضة»، «تاء» تأنیث نیست وگرنه مبتدا مذکر و خبر مؤنث مناسب نیست. این «تاء»، «تا»ی مبالغه است یعنی فراگیری علم بر انسان خیلی لازم و فرض است. بعد هم فرمود یک سلسله اموری خدا به شما یاد میدهد که در جایی نیست که شما آنها را یاد بگیرید همه اینها زیر مجموعه
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
است.
آن وقت یکی از نمونههای
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ
همین است که انسان قدرتزده است طبعش این است؛ البته بسیاری از فضائل است مربوط به فطرت است که کمتر به آن فضایل فطری توجه میشود، بسیاری از رذایل اخلاقی است که خاصیت مادی بودن و طبیعی بودن انسان است؛ انسان هلوع است انسان جذوع است انسان منوع است، انسان خیر را فقط برای خود میخواهد و تنگنظر است، قرآن کریم تقریباً بیش از پنجاه بار انسان را از منظر طبیعی و طبیعت دیده است و نقد کرد؛ اما در همه موارد یا اکثر موارد وقتی سخن از پرهیزکاران الهی است فرمود:
الَّذینَ فی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ
لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ
[15] و مانند آن.
آن غده بدخیم را از جامعه اسلامی دور کند که آن طغیان است در آغاز بعثت این را هم مشخص کرد گرچه این شش آیه اول گفتند نازل شده است بعد آیات دیگر،
کَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی
طبع انسان این است نه فطرت انسان، طبع انسان این است که اگر از دیگران بینیاز شد وضع مالی او خوب شد طغیان میکند. این طغیان و تعدّی که از مرز عدل و محور عقل گذشتن در بخشهای علمی از اندیشه ناب گذشتن در بخشهای عملی از انگیزه ناب گذشتن این طغیان است و هر طاغی هم سرنگون خواهد شد و دین آمده برای اینکه به ما بگوید نه سرنگون بکن و نه سرنگون بشو. آنکه
إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أهْلِها
[16] آن را طرد کرد چون معلم اکرم در حوزه کرامت درس داد؛ کرامت بدون علم نمیشود علم بود و نبود را داد علم باید و نباید را داد.
در علم بود و نبود همان طوری که قبلاً بیان شد انسان میفهمد که خدا چه کرد و چه نکرد. در باید و نباید انسان میفهمد که خدا از او چه خواست و چه نخواست چه را گفت انجام بده و چه را انجام نده که بازگشت حکمتین در حقیقت به همان جهاندانی و جهانداری و جهانآرایی است.
فرمود کرامت انسان در این است که از مرز تجاوز نکند، ولی غالب افراد در اثر گرایش به طبیعت و محرومیت از فطرت همین که وضع مالیشان خوب شد یا از دیگری و جامعه به حسب ظاهر بینیاز شدند طغیانشان شروع میشود که مرز استغنا مساوی است با مرز طغیان؛
إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی
.
گاهی مستغنی است و خود را مستغنی نمیبیند این هنر است؛ گاهی مستغنی نیست و خود را مستغنی میبیند این عیب مضاعف است؛ گاهی مستغنی هست ولی در اثر اینکه گرفتار هوس است خود را هم به طغیانگری میبیند، این تعادل بین إستغنا و غنا است.
برخی هستند با اینکه مستغنی نیستند خودبزرگبین هستند و با اینکه نیازمند به جامعه هستند خود را مستغنی میپندارند و بر اساس این پندار طغیان میکنند. «علی أی حال» همه این موارد طغیانش بد است
کَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی
.
باز راه علاج است هم دفع و هم رفع، هم در طلیعه میفرماید مواظب باش که خود را مستغنی نبینی تا طغیان نکنی هم فرمود اگر مستغنی دیدی و طغیان کردی راه درمان هست که
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی
إِنَّ إِلی رَبِّکَ الرُّجْعی
تفسیر سوره تین جلسه 2 (1398/12/28)
سوره مبارکهای که «علم بالغلبة» آن «تین» و گاهی در بعضی از تفسیرها با «واو» قسم یاد شده
وَ التِّینِ
، این ظاهراً در مکه نازل شد
گرچه ظاهر تین و زیتون این میوههای پرمنفعت است؛ لکن تناسب امور چهارگانه به ذهن میآید که مقصود از تین و زیتون نه تنها خود این دو میوه نباشند و مقصود درختهای این دو میوه نباشند؛ مقصود آن بخشهایی از منطقه زمیناند آن کوهی که در اثر زیادی زیتون به نام زیتون نامگذاری میشود در اثر زیادی تین به تین نامگذاری میشود، تناسبی که با طور سینا و تناسبی که با شهر مکه دارند، این اماکن اربعه مهد پرورش انبیای الهی است؛ هم مهد نزول آیات و حکَم الهی است هم مهد صعود مردان الهی.
در محاکم قضایی سوگند در مقابل بیّنه است، در محکمه قرآن کریم سوگند به بیّنه است وقتی در سوره مبارکه «یس» میفرماید:
یس
وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ
إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ
[1] سوگند به دلیل است قسم به قرآن که معجزه است و دلیل نبوت توست تو پیغمبر هستی؛
سوگند به این مکانها که توانست مردان الهی را بپروراند، اولاً؛ شاگردانی در کنار مائده و مأدبه این مردان الهی رشد بکنند،
سوگند الهی به ساختار خلقت الهی است، یک؛ به نظارت مستقیم و ربوبیت مستقیم و مستمر الهی است، دو؛ و پاداش و کیفر مستقیم و مستمرّ احسن حکم الهی است،
انسان را ذات اقدس الهی به زیباترین وجه و غنی و قویترین وجه خلق کرد چون
نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی
.[2] انسان این توان را دارد که از فرود مُلک به فراز ملکوت عروج کند؛
«الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ المُؤْمِن»[3] است «إنَّ الْمُصَلِّی یُنَاجِی رَبَّهُ»[4] است با خدای خود در نماز مناجات میکند گذشته از منادات. اول «یا الله» و «یا ربّ» است، بعد کمکم «یاء» و امثال «یاء» از حروف ندا ساقط میشود با خدا گفتگو میکند در حدّ نجوا:
إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ
.[5]
ذات اقدس الهی آن خلقتی که در جهان انجام داد
أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ
[6] خلقتی که درباره انسان انجام داد
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویمٍ
، آن ربوبیتی که در کل نظام دارد آن
أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ
که بازگشت آن به ربوبیت است
هیچ فوتی در عالم نیست اختلاف، دلیل نظم است که
وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ
[8] گاهی
یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ
[9] گاهی
یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْل
[10] گاهی تابستان و بهار است گاهی پاییز و زمستان است که
وَ قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ
[11] که این فصول چهارگانه باید باشد تا نظم زندگی جامعه از نظر اقتصاد و تأمین ارزاق و مانند آن تأمین بشود.
آنچه مربوط به جهان خلقت است احسن قوام است، آنچه مربوط به ساختار خلقت انسان است
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
است آنچه در تدبیر عالم است که احسن قوام است. قول او هم مثل او احسن است. اگر او کتابی نازل میکند اگر کلامی دارد، آن هم أحسن است
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً
[12] فرمود شما به دنبال احسن مکتب و مکتب احسن بروید، به دنبال قول احسن بروید به دنبال برهان احسن بروید. اینکه فرمود به دنبال احسن بروید،
به ما آموخت که شما قولها را بررسی کنید تتبّع کنید، بشارت دادند به محققان و پژوهشگران که اینها اقوال و آرا و مکاتب را بررسی میکنند
فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ
[13] این یک اصل است.
یک محقق پژوهشگر مکتبها را ارزیابی، بررسی و تفحص میکند
فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ
این یک اصل کلی است. بعد صغری را هم مشخص کرد
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنی مِنَ الْمُسْلِمینَ
.
در بخش سوم از سخنان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) صریحاً اعلام کرد که
أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی
[14]
مردان محقق و پژوهشگر کسانیاند که
فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ
اینها تفحص میکنند مکتبها و آرا را و اقوال را، «أحسن الاقوال» را میگیرند
کلام خدا مثل فعل خدا احسن است اگر او جهان را روی
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
و انسان را روی
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
، ربط انسان و جهان را روی
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
خلق کرد حرف او هم «أحسن الاقوال» است
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنی مِنَ الْمُسْلِمینَ
قول احسن از آنِ کسی است که فعل او احسن است. اگر فعل احسن بود قول احسن شد آنگاه در محکمه داوری هم «أحسن الحاکمین» و
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است
بعد وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم همین بیان را منتقل میکند اگر خدا فرمود
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ
، درباره پیغمبر آمده است که
أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی
یعنی من مردم را به «أحسن الاقوال» دعوت میکنم که این «أحسن الاقوال» مفسر «أحسن الاحوال» است مفسر «أحسن الافعال» است تا انسان به احسن درجه نائل کند و آن قُرب الهی است
همیشه سخن از احسن است. اما «أحسن الحاکمین» و
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
بودن چون منظور از این حُسن، زیبایی ظاهری نیست احسن در حکمت نظری یعنی اتقن.
یعنی برهانش متقنتر است حُسن و زیبایی «کل شیء بحسبه»، حُسن یک فتوا در إتقان آن است، حُسن یک سخنرانی در إتقان و إحکام آن است، حُسن یک مقاله یا مقالت در إتقان و برهانی و علمی بودن آن است، حُسن نظام در إتقان عِلّی و معلولی بودن آن است و مانند آن؛
حالا چطور
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است؟ برای اینکه اقوال را که در بردارنده أحکام و حکَم است قوانین است فرائض است نوافل است بایدها و نبایدها است او آفرید. افعال را که بود و نبود است او آفرید.
یعنی بود و نبود که کار خداست در حکمت نظری انسان میفهمد در حکمت عملی که باید و نباید است میفهمد، خدا فرمود چه باید و چه نباید! هر دو به کار خدا برمیگردد؛ منتها برای ما یکی بود و نبود است یکی باید و نباید. این باید و نباید هم فعل خداست آن بود و نبود هم فعل خداست، تفاوت حکمتین به لحاظ انسان است نه به لحاظ خدا. خدا کلام او فعل اوست حرف او فعل اوست «لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ»[17] حرفی کلمهای موجی که نیست قول خدا فعل خداست.
اگر در حکمت نظری گفته میشود معیار تشخیص بود و نبود است و در حکمت عملی معیار باید و نباید است این به لحاظ بشر است
وگرنه آن بود و نبود را خدا ایجاد کرد با فعلش، این باید و نباید را خدا ایجاد کرد با قولش، بعد از ارزیابی به اینکه «إنما قوله فعله». پس خدا دو نوع کار دارد: یک کار به بود و نبود برمیگردد که شناخت آن به حکمت نظری است، یک فعل به باید و نباید برمیگردد که حکمت عملی است؛ هم آن
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
است هم این
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
است.
وقتی بشر را بر اساس
أَحْسَنُ الْخالِقینَ
به
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
خلق کرد، کتاب او و حکم او، فرائض او و نوافل او هم
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ
است.
پیغمبر او(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) که فرمود:
أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی
یعنی من به «أحسن الاقوال» دعوت میکنم به «أحسن المکاتب» دعوت میکنم ذات اقدس الهی که
بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ
[18] است میبیند که این بشر نسبت به این مکتب چه کرده است، او داور محض است، مصون از سهو و نسیان است چون علم است نه علیم.
بیان نورانی امام صادق به هشام
که او گفت خدا سمیعِ علیم است، فرمود که «هَذِهِ صِفَةٌ یَشْتَرِکُ فِیهَا الْمَخْلُوقُون»، عرض کرد شما بفرمایید پس خدا چیست؟ فرمود: «هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِیهِ وَ حَیَاةٌ لَا مَوْتَ فِیهِ وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِیه»[19] اگر خدا علم است نسیانپذیر نیست، علم با سهو و نسیان جمع نمیشود، علم با جهل جمع نمیشود
وَ ما کانَ رَبُّکَ نَسِیًّا
[20] پس نسیان، سهو، جهل و مانند آن نیست.
جهالت عملی هم در بارگاه رفیع او راه ندارد، افعالی را که بشر انجام میدهد در مشهد و مشهود خداست، مکتبی را که خودش نازل کرده است در مشهد و مشهود اوست
درباره معاد نمیشود شبههای ایجاد کرد برای اینکه انسان یک موجود ابدی است روح هرگز نمیمیرد بدن هم کاملاً قابل تغییر و تبدیل است، بدنسازی برای ذات اقدس الهی سهل است که دوباره زنده میکند، این هیچ محذوری ندارد. آن وقت انسان را با
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
آفرید یعنی بهترین روش علمی را که به او داد یعنی مطالب صحیح علمی که خطابردار نیست، یک؛ در درون او نهادینه کرده است، دو؛ آن را میزبان خود قرار داد، سه؛ به این میزبان گفت مهمانی را بپذیر که با تو هماهنگ باشد، چهار؛ انسان را که نفسی است «فی وحدتها کلّ القوی»[23] مسجود همه قرار داد، پنج؛ آن وقت داوری نهایی به عهده اوست.
اگر عدل محض دارد داوری میکند پس
لا ظُلْمَ الْیَوْمَ
، اگر علم محض دارد داوری میکند پس «لا سهو و لا نسیان و لا جهل»، لذا او میشود
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
.
بنابراین اگر قول او «أحسن الاقوال» است و اگر فعل او «أحسن الافعال» است و اگر انسانی که مسئول تطبیق فعل و قول است یعنی فعل خود را با قول او هماهنگ کند به احسن وجه خلق شده است در نتیجه حکمی که میکند «أحسن الحکم» است
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است.
منظور این است که این احکم بودن و احسن بودن در صدر و ساقه ربوبیت الهی ظهور دارد. شما جایی را نمیبینید که کاری به خدا اسناد داده بشود قولی به خدا اسناد داده بشود داوری به خدا اسناد داده بشود مگر به «أحسن ما یمکن» و «أحسن ما یفرض» و قرآن کریم فرمود انسان این کوشش را دارد و این توان را دارد که به جای بارگاه رفیع برسد، چرا؟ برای اینکه درست است که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عروج کرده است و کسی نه آن مقام را دارد و نه توقع آن را دارد، اما آن مقام اگر مقدور کسی نیست مورد تکلیف هم نیست وگرنه مقامات فراوانی هم مورد تکلیف است هم مورد نیل شدن.
در جاهلیت قربانی میکردند چون از خلیل الهی(سلام الله علیه) شنیده بودند، اما نمیدانستند که قبولی قرآنی به این نیست که گوشت را به دیوار کعبه آویخته کنند و خون را به دیوار کعبه بمالند آیه آمد
لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ
،[24] اگر آن قربانی طیّب و طاهر و حلال بود و شما «لله» ذبح کردید یا نحر کردید این با تقوا شد، این تقوا نه گوشت و خون، تقوا به خدا میرسد، این یک؛ تقوا ملکه انسان است وصف انسان است، این دو؛ اگر وصف بالا میرود موصوف یقیناً به همراه او بالا میرود، بلکه موصوف اصل است و وصف تابع او، انسان بالا میرود و تقوا به دنبال متقی.
پس انسان میتواند به بارگاهی برسد که ذات اقدس الهی در سوره «حج» میفرماید:
لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ
.
اگر در بخشهای دیگر فرمود:
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه
[25] گرچه این کلِم را به معنای نفس هم معنا کردند؛ ولی «علی أی حال» اگر عقیده طیّب صاعد است و اگر خُلق طیّب و کریم صاعد است یقیناً معتقد هم صاعد، متخلّق هم صاعد است؛ پس میشود
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ
، «إلیه یصعد الانسان الطیب»، «إلیه یصعد المحقق الطیب»، «إلیه یصعد العبد الطیب»، این کار خداست و خدا که
أَحْسَنُ الْخالِقینَ
است میخواهد ما را به «أحسن المخلوقین» شدن برساند.
ما به اینها سکّوی پرواز دادیم، اینها از این سکوی پرواز به جای اینکه بالا بروند افتادند، ما به آنها حبل متین دادیم گفتیم:
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً
[26] اینها حبل را به جای اینکه بگیرند و بالا بروند متأسفانه از این حبل سوء استفاده کردند این را به درون چاه انداختند، با همین طناب به درون چاه رفتند، با دین مبارزه کردند با دستور الهی مبارزه کردند با اخلاق الهی مبارزه کردند به درون چاه رفتند.
آنها چون بر خلاف این دین عمل کردند به
أَسْفَلَ سافِلینَ
رفتند. گروه دیگر چون این طناب و حبل را متین گرفتند و بالا آمدند به
أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
رسیدند،
فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ
رسیدند این راه است.
خدا به این اماکن
سوگند یاد کرد که انسان این توان را دارد.
بنابراین تطبیق افعال بر اقوالِ خود خدا، تطبیق اقوالِ خدا بر افعال و مسئولیت مردم این عادلانه است حکیمانه است محقّقانه است و نسیانپذر نیست خلافپذیر نیست ظلمپذیر نیست و مانند آن؛ فرض ندارد حکمی از این بالاتر و همتای او، لذا او
أَحْسَنُ الْخالِقینَ
است،
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است. فرمود
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویمٍ
این را درباره فرشتهها که نفرمود؛ درست است که فرشته برابر آیات سوره «انبیاء»
بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ
لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ
؛[27] اما آن فرشته وسیله گناه و مانند آن را ندارد او یک بُعدی است. انسانی که طرفه معجونی است میتواند میل این کند، میتواند میل آن کند؛ این اگر تعدیل کند و میل آن نکند که میل کاذب است میل صفا و وفا کند میشود
لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ
، میشود
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه
با اینکه همه جا هست «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه»[28] انسان به جایی میرسد که «الْعَالِی فِی دُنُوِّه» در عین حال که
مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ
هست از این
مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ
پرواز میکند به
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ
پس میشود پرواز کرد، داور هم
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است.
در بحثهای قبل هم داشتیم که هرگز در قرآن کریم یا در روایات نیامده است که «إن مع الیسر عسرا» نفرمود با هر آسانی یک دشواری است فرمود با هر دشواری یک آسانی است خیلی از آسانیها است که در آن دشواری نیست.
این معیّت یک جانبه است هر جا دشواری هست آسانی هست، اما هر جا آسانی هست که دشواری نیامده است؛
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
، در هیچ جا نیامده «إن مع الیسر عسرا» هر جا آسانی هست دشواری هم هست نخیر! خیلی از جاهاست که آسانی هست و دشواری نیست
وَ نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْری
[29] هم این چنین است؛ بعد به خیلیها هم وعده داد که اگر کسی این کارها را انجام بدهد
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی
[30]
آن مقامات برتر تیسیر امور برای انبیا است این درست است
یَسِّرْ لی أَمْری
از آنِ کلیم الهی است یا بالاتر از آن
وَ نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْری
درباره پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است
اما وعدههای الهی هم هست که «أمّا من کان کذا و کذا و کذا»
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری
. غرض این است که هر جا دشواری هست آسانی هم هست
به نظر میرسد که این اماکن پیغمبرپرور و مهد نبوت و امامت و رهبری و مانند آن، خدا به اینها سوگند یاد میکند و از عهد خلیل الهی این را شهر امین قرار داده است. آن وقتی که شهر نبود خلیل الهی عرض کرد:
رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً
[31] که نکره است بلدی نبود، فرمود دو کار بکن خدایا! این وادی غیر ذی زرع را شهر قرار بده! بعد از اینکه شهر قرار دادی، آمِن قرار بده؛
رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً
که نکره است
آمِناً
. بعد از اینکه شهر شد عرض کرد:
رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً
. ذات اقدس الهی هم بعدها سوگند به این بلد امین یاد کرد، بعد فرمود ما این را شهر امن قرار دادیم مهد نبوت قرار دادیم حرم امن قرار دادیم و مانند آن. این کارها را ذات اقدس الهی کرده برای اینکه انسان پرواز کند و میتواند.
تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک
برگ توتست که گشتست به تدریج اطلس[32]
فرمود:
خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویمٍ
، بعد در اثر اینکه
قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا
[33] اغراض و غرائز را روی این فطرت ریخت و این را زنده به گور کرد و دفن کرده است و صدای فطرت را کسی نمیشنود این به
أَسْفَلَ سافِلینَ
رسیده است؛ هم در دنیا به نازلترین درجه هستی رسیده است هم در آخرت گرفتار دوزخ خواهد بود. اما مردان الهی هم در دنیا
یَنَالُهُ التَّقْوَی
نصیبشان شد،
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِبُ
نصیبشان شد، «إنَّ الْمُصَلِّی یُنَاجِی رَبَّهُ» نصیبشان شد، «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ المُؤْمِن» نصیبشان شد، «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُم»[34] نصیبشان شد که انسان بتواند میزبان الهی باشد.
در پایان هم چه حسابرسی خدا در دنیا چه حسابرسی او در آخرت
أَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است
از تقوا محصولی بهتر نیست متقی بشوند، از کلمات طیّب و عالیه بهره بگیرند صعود کنند تا ـ إنشاءالله ـ به بارگاهی برسند که هیچ کسی در آن بارگاه احساس خطر نمیکند.