تفسیر سوره تین جلسه 1 (1398/12/27)
این سوره مبارکه گرچه میتواند در مدینه نازل بشود؛ اما ظاهر آن مکی است و این ظهور نه برای آن است که فرمود
وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمینِ
؛ زیرا ممکن است وجود مبارک حضرت بعد از هجرت از مکه به مدینه، از مدینه به مکه تشریف آورده باشند در ظرفی که حضرت در مکه هستند این سوره نازل شده باشد
بین سوگند و مقسمبه آن مطلبی که مورد قسم است باید که تناسب باشد. سوگند به تین و زیتون و طور سینین و این بلد امین است
سوگند به مخلوق در حقیقت سوگند به خلقت است و خلقت تجلّی خالق است؛ طبق بیان نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) که در نهج البلاغه هم درباره فعل خدا فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه»[1] هم درباره قول خدا فرمود: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِه»[2] کتاب خدا که قول خداست و ساختار خلقت که فعل خداست هر دو مخلوق الهیاند و سوگند به مخلوق یعنی سوگند به خلقت و سوگند به خلقت یا سوگند به تجلی و سوگند به تجلّی غیر از آیت و ارائه کمال و جمال متجلّی چیزی دیگر نیست،
عدهای بر آن هستند که این تین و زیتون یعنی انجیر و زیتون که فواید فراوانی دارند هم خوش طعم و خوش خوراک هستند هم مواد غذایی دارند روغنی دارند و مانند آن؛ لکن برخی بر آن هستند که تین و زیتون مانند طور و
هذَا الْبَلَدِ
اسم مکان است. سلسله جبالی که تا هَمَدان ادامه دارد، آن به نام زیتون است زیرا در بخشهای وسیعی از این سلسله جبال درخت زیتون غرس میشود و جایی که درخت فراوانی غرس بشود آنجا به نام آن درخت نامیده میشود و همچنین یا آن جبل جودی که وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) هنگام استقرار
وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ
[3] آنجا چون مسجد حضرت نوح بود و آنجا درخت تین زیاد رشد میکرد از این جهت گفتند تین است یا مناسبتهای دیگری.
اگر به این دو سلسله جبالی که یک بخش از آن به تین است یک بخش از آن به زیتون است اراده بشود با طور سینین که کوه طور است و محل مناجات کلیم الهی(سلام الله علیه) است با
وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمینِ
که مکان میلاد و حَرَم امن خاص خدا قرار داده شد اینها چهار سوگند هماهنگ خواهد بود
بعد از این چهار سوگند که تین و زیتون و طور سینین و
وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمینِ
است با «لام» قسم یا جواب آن قسم فرمود ما تحقیقاً انسان را به بهترین وجه آفریدیم منظور از این حُسن قوام حُسن ظاهری نیست آن طوری که در طاوس و تیهو و مانند آن است وگرنه بخشی از آنها زیباتر هستند یا همسان انسان هستند. اینکه فرمود:
أَحْسَنِ تَقْویمٍ
؛ یعنی ساختار خلقت او، ظرفیت پویش و جهش و رشد و تعالی و ترقّی را دارد تا برسد به بارگاه
دَنَا فَتَدَلَّی
[7] که مال پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است یا جزء مقرّبین بشود که
فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ
.[8]
حکمای بزرگ اسلام آمدند گفتند حکمت دو قسم است: حکمت نظری و حکمت عملی؛ حکمت نظری این است که ما با برهان بفهمیم خدا چه کرد، در عالم چه هست و چه نیست، حکمت عملی آن است که خدا چه دستور داد که چه بکنیم و چه نکنیم. باید و نباید در حکمت عملی است که فقه و حقوق و اخلاق و سایر رشتههای تربیتی را به همراه دارد که باید و نباید. حکمت نظری درباره بود و نبود است. بود و نبود کار خداست، باید و نباید امر خداست.
خدا جهان را به نظام أحسن آفرید و برابر آن نظام أحسن به جامعه بشری دستور داد که أحسن مخلوق باش. باید و نباید را که حکمت عملی است طبق أمر خدا در حکمت عملی میآموزند، بود و نبود را که حکمت نظری است در تشخیص کار ذات اقدس الهی هم خدای سبحان نظام را چون
أَحْسَنُ الْخالِقینَ
[9] است،
ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ
[10] هیچ چیزی فوت نشده هیچ چیزی جایش عوض نشده.
اینکه بزرگان اهل حکمت گفتند ساختار خلقت مانند حلقات ریاضی است یعنی هر چیزی در جای خودش است نه علت از جای خودش جدا میشود نه معلول از جای خودش جدا میشود، نه اختیار به اضطرار برمیگردد نه اختیار به جبر برمیگردد نه اختیار به تفویض برمیگردد. اختیار برای بشر هست، جا برای تفویض و جبر نیست و مانند آن.
جریان خلقت مثل ساختار ریاضی است یعنی هر چیزی در جایگاه خودش قرار داد که
إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ
،[11]
کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدار
[12] و مانند آن.
خدا فرمود آنچه را که در خلقت انسان لازم است من به کار بردم، بشر باید برابر آن باید و نبایدی که خدا امر میکند را انجام بدهد و چون بسیاری از مردم توفیق انجام را عمداً ندارند
ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلینَ
، به دوزخ چه در دوزخ برزخی یا دوزخ قیامت کبری گرفتار میشوند
مردان الهی که هم در بحث با بود و نبود فهمیدند خدا چه کرد، هم در بحث باید و نباید فهمیدند خدا چه امر کرد و برابر آن اطاعت کردند چه نهی کرد و برابر آن اجتناب کردند، اینها کسانیاند که
إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ
اینها حُسن فاعلی دارند چون مؤمناند حُسن فعلی دارند چون عمل صالح انجام میدهند. قبلاً هم روشن شد که «آمَنَ» به معنای «إعتَقَدَ» نیست «آمَنَ» به معنای اینکه مؤمن شد و معتقد شد نیست. «آمَنَ»؛ یعنی «دَخَلَ فی المَأمَن». توحید مأمن خداست «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِی»[13] اگر کسی وارد قلعه توحید و دین شد و معتقد شد میشود مؤمن؛
وگرنه لغتاً «آمَنَ» یعنی «دَخَلَ فی المَأمَن»؛ منتها عقیده مأمن هست اعتقاد مأمن هست ایمان به این معنا مأمن هست وگرنه لغتاً همان است که در بیانات نورانی سلسلة الذهب آمده است که «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِی»، درباره وجود مبارک حضرت امیر هم هست که «وَلَایَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ(علیه السلام) حِصْنِی»[14] یعنی مأمن. کسی که پذیرفت «دَخَلَ فی المَأمَن» اگر «دَخَلَ فی المَأمَن» حُسن فاعلی پیدا کرد و اگر به دستورهای دیگر عمل کرد حُسن فعلی داشت این جمع حُسن فاعلی و فعلی شخص را اهل نجات میکند أجر بیپایان دارد «مَن» یعنی «قطع»، «منین» یعنی «مقطوع»، حبل منین در برابر حبل متین است. آن طناب پوسیده گسسته غیر قابل اعتماد را میگویند حبل منین، آن طناب مستحکم آویخته از
مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ
[15] تا به دست جامعه بشری که
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ
[16] میگویند حبل متین. متین یعنی محکم و متقن. آنکه حبل متین را رها کرد به حبل منین یعنی مقطوع و پوسیده رسیده است «مَن» یعن «قطع»، «مَنَعَهُ» یعنی «قَطَعَهُ»، «ممنون» یعنی «مقطوع»؛ فرمود أجر غیر ممنون دارد پایانپذیر نیست.
درباره بهشت احدی درباره ابدیت بهشت و جاودانگی آنسخنی نگفت؛ زیرا انسان در آنجا بدنش تابع روح است بدنی است نمیر، روحش هم که مرگپذیر نیست. موجودات بهشت این چنین است. یک وقت از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال کردند
که در جریان شجره آدم(سلام الله علیه) اختلاف است چند نقل شد که آیا درخت انگور بود خرما بود یا خوشههای گندم و مانند آن بود، فرمود همه درست است؛ زیرا درخت بهشت مثل درخت دنیا نیست که یک درخت بخواهد یک میوه خاص بدهد؛ میوههای درخت برابر اراده بهشتیها است هر چه بهشتی اراده کند او عطا میکند نه اینکه هر چه او دارد بهشتی بخواهد؛ لذا فرمود درختهای بهشت این خصیصه را دارد.
ذات اقدس الهی به عنوان فضل است، ولی أجر تعبیر کرده و أجر غیر منقطع است. فرمود ما او را برگرداندیم یعنی چندین بار او را هدایت کردیم او عمداً نپذیرفت، فطرت و عقل را از درون به او دادیم نکول کرد، رهبران الهی را از خارج فرستادیم نپذیرفت،
نَبَذَوُهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ
[17] این عمداً به سوء اختیار خودش سقوط کرده است؛ لذا ما هم او را به پایان تلخش گرفتار کردیم
ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلینَ
.
خود دوزخ درکاتی دارد که نفاق باعث سقوط در آن اسفل درکات است
إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار
[18] یعنی انسان «فی الجمله» به أسفل سافلین سقوط میکند و «فی الجمله» هم به اجر غیر ممنون میرسد.
این سوگندها نشان میدهد که انسان این ظرفیت را دارد بعد از اینکه در مکه و امثال آن این احکام را بیان کرد فرمود انسان برای همین خلق شد با این احسن قوام هماهنگ است.
ساختار بدنی او به احسن قوام برنمیگردد آنجا که دارد نطفه بود، ما نطفه را علقه کردیم، علقه را مضغه کردیم، بعد عظام شد،
فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً
[19] تا اینجا تطورات عادی بود، از آن به بعد که سخن از
نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی
[20] میرسد میفرماید:
ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ
[21] نه یک چیز دیگری به او دادیم، همان او را بالا بردیم که این با سبق مادی بدن روح و لحوق تجرد او سازگار است.
جریان «خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ»[22] آن جنبه عقلانیت آن است، آن مرحله عاقله و عقل قبل از خلقت انسان بود اما این مرحله نفسانیت او جسمانی است و «روحانیة البقاء» است. آنجا فرمود:
ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
؛[23] البته خدا چون
أَحْسَنُ الْخالِقینَ
است هر چیز را به احسن وجه آن خلق کرد
این دو اصل را که مکرر بیان شد ذکر کرد: یکی «کان»ی تامه است که فرمود خدا
خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ
[24] است؛ یعنی «کل ما صَدَقَ علیه أنّه شیءٌ فهو مخلوقُ الله سبحانه و تعالی» خدا او را خلق کرد. یکی «کان»ی ناقصه است که هر چه را آفرید به بهترین وجه آفرید، میفرماید:
أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ
[25] که این مربوط به «کان»ی ناقصه است هر چیزی را که آفرید تمام آنچه لازمه بهتر بودن او بود به او داد، در ساختار تغذیه او تنمیه او تولید او حرکت او فعالیت او، جنبوجوش او، هر چه که برای یک خرچنگ لازم بود به او داد، آنچه برای طاوس لازم بود به او هم داد، آنچه به حیوان بحری لازم بود داد آنچه حیوان برّی لازم داد، آنچه که به پرندهای که
ما یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ الرَّحْمنُ
[26] لازم بود به آن داد
در بیان نورانی حضرت موسای کلیم(سلام الله علیه) برابر آنچه در سوره مبارکه «طه» آمده این است که
رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی
[27] این ناظر به «کان»ی ناقصه است، «کان»ی تامه اصل وجود را بیان میکند، «کان»ی ناقصه خصیصه و مزایایی که این شئ لازم دارد از لحاظ جهاز زندگی و تغذیه و تنمیه و تولید و مانند آن به او میدهد؛ آن وقت این میشود احسن تقویم. در احسن تقویم آن حُسن فعلی و فاعلی را مشخص کرده است.
اینکه بزرگان حکمت آمدند گفتند حکمت نظری داریم حکمت عملی داریم، هر دو به کار خدا برمیگردد. حکمت نظری این است که انسان بفهمد خدا عالم را چقدر زیبا آفرید، چه جور منظم آفرید. حکمت عملی این است که خدا چه دستور داد که چگونه بکنیم. خلیفه خدا عهدهدار حکمت عملی است و خود ذات اقدس الهی عهدهدار حکمت نظری است از یک سو و عهدهدار تبیین حکمت عملی است از سوی دیگر
فرمود راه «أحسن التقویم» مشخص است راه «أسفل السافلین» هم مشخص است
فَما یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ
. این طعنهایی که میزنند اهانتهایی که میکنند درباره دینی که جامع حکمتین است؛ یعنی در جهان چه هست، یک؛ انسان در جهان چه باید بکند، این دو؛ از این زیباتر و بهتر و رساتر فرض ندارد. برنامهها را ذات اقدس الهی مشخص کرد فرمود این احسن تقویم برای آن است که شما به «أحسن المخلوقین» برسید؛ زیرا تمام آنچه در نظام جهان هست برای شما خلق کردم مسخَّر شما است. چیزی در ساختار نظام سپهری نیست که خدا آن را در دسترس بشر قرار ندهد حالا یا امروز یا آینده.
نمیشود گفت ما به فلان کره دسترسی نداریم یا دستگاهی که ما را به آنجا برساند نداریم، نخیر میتوانید بسازید به این شرط که نه بیراهه بروید و نه راه کسی را ببندید.
آنگاه دستگاهی هست که تقنین دارد، دستگاهی هست که اجرا میکند، دستگاهی هست که داوری دارد. خدای سبحان هم دستگاهی که در ساختار خلقت برای بشر آماده است آن را آفرید و هم انسان را مسئول بهرهبرداری در حکمت عملی کرد بعد از حکمت نظری؛ یعنی بفهمد که در جهان باید و نباید چیست و بفهمد که در جهان آن بود و نبود چیست و این باید و نباید چه باید بکند عمل بکند؛ آنگاه محکمه قضا میخواهد.
بین آنچه خدای سبحان ترقیم کرد و دستور داد که باید و نباید و آنچه را جامعه بشری در مسئله تهذیب نفس، تدبیر منزل، سیاست مملکت و تمدن جامعه که حکمت عملی به این سه بخش است و هر کدام از این بخشها هم چندین مجموعه را زیر پوشش خود دارد؛
آنگاه فرمود یک داور میخواهد داور همان است که حکمتین را تنظیم کرد، هم بود و نبود را تنظیم کرد هم باید و نباید را دستور داد و
بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ
[28] است و شاهد کل شیء هم هست. در بخشهای سوره مبارکه «یونس» آیه 61 به بعد دارد که هر کاری که انجام میدهید هنگام ورود ما میبینیم در مشهد ما هستید
إِلاّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ
[29] همین که وارد بشوید در مشهد ما هستید در مرئا و منظر ما هستید. پس داور کسی است که حکمتین را تنظیم کرده است یعنی هم بود و نبود عالم را تنظیم کرد هم باید و نباید عالم را تنظیم کرد و انسان که مسئول است هم بود و نبود را در بخش علمی بفهمد که «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ»،[30] هم باید و نباید را بفهمد و عمل کند که انسان مکلّف به عمل است به نام ایمان که فرض کرده و واجب کرده ایمان را. بعد خود ذات اقدس الهی داور است و داوری میکند، او
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است؛ گرچه دیگران حکمی دارند اما آن حکم نهایی از آنِ خدای سبحان است.
در بخشهای فراوانی چه در قرآن چه در دعا یک سلسله اوصاف به بشر که خلیفه الهی است اسناد داده میشود، بعد برترین و احسن و افضل آن به خدای سبحان است. اگر او
خَیْرُ الْفَاصِلِینَ
[31] است، اگر او
خَیْرُ الْحَاکِمِینَ
[32] است اگر او
خَیْرُ الرَّازِقِینَ
[33] است برای اینکه همه اینها اوصاف فعل است، یک؛ و آیات و اشخاصی که هستند مجاری این فعل و مظاهر این افعالاند، دو؛ و خود آن ظاهر که دارد کار را بلاواسطه انجام میدهد از همه اینها احسن و افضل است،
او
خَیْرُ الْفَاصِلِینَ
است، او
خَیْرُ الْفاتِحینَ
[34] است، او
خَیْرُ الْحَاکِمِینَ
است، او خیر مذکور است او أفضل خیر است «یا خَیر مَذکور ذُکِر»؛ هر بخشی را که شما در بخشهای افعال ذکر میکنید میبینید ذات اقدس الهی بهترین و برترین آنها را دارا است؛ اینها همه در محدوده فعل است یعنی فعلی که خدای سبحان بلاواسطه انجام میدهد بهترین فعلی است که در جهان صورت میپذیرد گرچه دیگران حتی انبیا و اولیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) کار خیر انجام میدهند آنها هم فاتحاند آنها هم فاصلاند آنها هم حاکماند اما آن کسی که
أَحْکَمِ الْحاکِمینَ
است خدا است
معنای
خَیْرُ الرَّازِقِینَ
این نیست که دیگران واقعاً رازقاند او هم رازق است؛ منتها او بهتر، سایر افعال هم همین طور است برای اینکه خدای سبحان کل اینها را منحصر در خود میداند
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتینُ
[35] این «الف و لام» با آن «هو» در این گونه از تعبیرها مفید حصر است؛ تنها رازق خداست پس اگر میفرماید او
خَیْرُ الرَّازِقِینَ
است دیگران مجاری او هستند. پس به دو جهت خدا
خَیْرُ الرَّازِقِینَ
است یکی اینکه دیگرام مجرای او هستند بالذات نیستند بالاصاله نیستند، دیگر اینکه بر فرض که آنها رازق باشند، آن بهترین وجه رزقرسانی را ذات اقدس الهی دارد؛
تفسیر سوره انشراح جلسه 3 (1398/12/26)
در سوره مبارکه «ضحی» برخی از نِعَم شمرده شده:
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَآوی
وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی
وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنى
؛ در این سوره
أَ لَمْ نَشْرَحْ
هم آمده است که
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ
وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ
الَّذی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ
وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ
. در آن بخشها سخن از شرح صدر نبود بخشهای دنیایی و مادی و مشکلات ظاهری و امثال آن بود گرچه سخن از هدایت و امثال آن هم به میان آمده است.
آن قدر ذات اقدس الهی قلب وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را باز کرد که علومی که در جهان امکان برای بشر میسور است حضرت عالم و آگاه شده است و نمودار آن حرفی است که سخنگوی این خاندان یعنی وجود مبارک علی بن ابیطالب(سلام الله علیهما) آمده است که فرمود: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»[1] این هم محصول آن شرح صدر است؛ چون اینها
وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ
[2] یک حقیقت هستند در دو بدن و اگر گاهی گفته میشد «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»[3] (علیهما السلام) همین درباره امام مجتبی آمد[4] و همین درباره امیرالمؤمنین(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آمد که «عَلِیٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی».[5] سند این وحدت قلبی و روحی همان جمله نورانی آیه مباهله است که
وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ
. اگر وجود مبارک امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) دارد «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض»[6] محصول همان شرح
صدری است که وجود مبارک حضرت دارد و علی بن ابیطالب(علیه الصلاة و علیه السلام) جانشین آن حضرت است. این شرح صدر به قدری است که جهان و همه آنچه انبیای الهی آمدند به اضافه هیمنه در این قلب جا دارد.
انبیا نسبت به یکدیگر گرچه
تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ
[7] درباره رسالت،
لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ
[8] درباره نبوت درباره امامت و عصمت و آنها هم این چنین است؛ اما وجود مبارک حضرت گذشته
مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ
،[9]
مُهَیْمِناً عَلَیْهِ
[10] هم هست. این هیمنه این سیطره این برتری یک شرح برتری میخواهد گرچه درباره کلیم الهی خواسته او را عمل کرد گفت:
رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری
[11] ذات اقدس الهی میفرماید:
قَدْ أُوتیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی
،[12] شرح صدر به تو دادم؛ اما آن شرح صدر طبق آن دو بیانی که سلسله مرسلین با تفاوتاند سلسله انبیا با تفاوتاند، شروح صدور هم با تفاوت هست؛ لذا بین
قَدْ أُوتیتَ
با
أَ لَمْ نَشْرَحْ
که ابتدا از ذات اقدس الهی شروع شده است خیلی فرق است. کلیم الهی عرض کرد:
رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری
، اینجا ذات اقدس الهی بدون اینکه سؤالی از او شده باشد گرچه تکویناً همه این خواستهها مسبوق به سؤال است فرمود:
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ
این با هیمنه الهی همراه است که
وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ
.
چنین کسی با این هیمنهای که بر همه انبیا دارد مفسر حرف همه انبیا است مفسر اسمای حسنایی است که ذات اقدس الهی به خلیفهاش آدم(سلام الله علیه) آموخت، مفسر همین اسمای حسنایی است که خلیفه الهی به فرشتگان در حدّ إنباء و نه در حدّ تعلیم
یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ
[13] آموخت اینها میشود مهیمن. اگر چنین چیزی در جهان به وسیله حضرت آمده است آن وقت خلیفهاش میتواند بگوید «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی».
در دنیا حکم مشترک است، در جهنم حکم مختص است، در بهشت حکم مختص است؛ آنچه که در دنیاست نیاز به تفسیر دارد که این سوره مبارکه «شرح» دارد تفسیر میکند. در جهنم رنج است و لا گنج. در بهشت گنج است بلا رنج.
در جهنم عُسر است و دشواری محض. حتی دوزخیان که در دنیا دیگران را به بند کشیدند آنجا آنها را آزادانه نمیسوزانند
مُقَرَّنینَ فِی الْأَصْفادِ
[14] بسته میسوزند در جای تنگ میسوزند با زنجیر میسوزند
مُقَرَّنینَ فِی الْأَصْفادِ
اینها که در دنیا عدهای را به زنجیر کشیدند و اما در آخرت روح و ریحان است، یسر بلا عُسر است آن وضع جهنم این وضع بهشت، آن دو عالم که کاملاً از هم جدا هستند گرچه زیر مجموعه «المعاد و القیامة» هستند، اما حسابشان جدا است. در این فضای باز دنیا، عُسر آن با یسرش هست، ولی یسر آن با عُسر نیست.
در اینجا انسان با رنج خلق شده است
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ
[15] باید تلاش کند کوشش کند عالم بشود بیراهه نرود راه کسی را نبندد و اگر عالم شد این علم را نردبان قرار بدهد نگوید من عالم هستم و کامل شدم و بس! و اگر «مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لَا أَدْرِی أُصِیبَتْ مَقَاتِلُه»[16] همین که گفت من دیگر نیازی به استاد ندارم و درس من بس است، آن مرگگاه او مورد اصابت تیر قرار گرفته است، او تا زنده است باید بگوید
رَبِّ زِدْنِی عِلْماً
.[17] در دنیا انسان با رنج و تلاش و کوشش است، آن رنج و تلاش و کوشش دردآور نیست ولی بعضی از امور دردآور هم او را همراهی میکند.
در دنیا که یک فضای باز است هم یسر است هم عُسر. هم دشواری است هم رفاه، هم درد است هم رنج. نه اینکه اینها کنار هماند در یک بسته! در دنیا هم رنج است هم رفاه و گنج. در جهنم فقط رنج است بلا گنج، در بهشت گنج است بلا رنج، در دنیا هر دو هست.
تعبیر لطیف قرآن کریم این است که
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
نه «مع الیسر عسرا»! فرمود با هر دشواری یک آسانی است نه با هر آسانی یک دشواری.
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی
[18] وعده است، کسی که مشغول کار خودش است کسب حلال است، علم حلال و طیّب و طاهر است علم بیشبهه است، علمی بیگزند، علم بیمغالطه، این راه صحیح را دارد طی میکند و
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی
، سختی نمیبیند.
گرچه تحصیل علم دشوار است تحصیل مال حلال دشوار است اما این دردآور نیست این درد نیست این مرض نیست این غصه نیست این ننگ نیست؛ ممکن است همیشه در آسانی باشد یعنی تلاش و کوشش میکند اما نظیر بیمار نیست که درد بکشد، او دائماً در یسر است و کسی هم دائماً در عُسر است برای اینکه مرتّب در صدد کار حرام است، راه دیگران را ببندد بارِ دیگران بشود و مانند آن.
در هر جا دشواری باشد یقیناً آسانی هست فرمود:
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
،
سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً
[19] هرگز نفرمود «إن مع الیسر عسرا» با هر آسانی دشواری هست! نخیر چنین چیزی نیست. با هر دشواری آسانی است
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
، معیّت یک جانبه است نه دو جانبه.
گرچه این معیّت از سنخ تضایف است، اما تضایف گاهی یک جانبه است گاهی دو جانبه نظیر قُرب و بُعد؛ این قُرب و بُعد اگر مادی بود دو جانبه است اگر دیوار شرق از دیوار غرب پنج متر فاصله دارد به عکس هم همین طور است.
اگر این شخص از آن شخص ده متر فاصله دارد او هم همین طور است و بُعد و اگر هم نزدیک هماند این نزدیک است او هم نزدیک است. این قُرب و بُعد دو طرفی است، ولی همین اضافه امر قُرب و بُعد که امر اضافی است، گاهی یک جانبه است. کور نسبت به بینا و بینا نسبت به کور یکی به دیگری نزدیک است و دیگری دور.
خدای سبحان به ما نزدیک است
أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ
؛[20] ولی انسان
یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ
.[21] آن کسی که کفر میورزد از خدا دور است در حالی که خدا به او نزدیک است. اگر قُرب و بُعد معنوی بود میشود جزء اضافههای «متخالفة الاطراف»، نه اضافه «متوافقة الاطراف». اضافههای «متوافقة الاطراف»؛ مثل مساوات، مثل محاذات، مثل اخوین، اینها این گونه است. اما اضافه «متخالفة الاطراف» با اینکه اضافه است، یکی هست و دیگری چیز دیگری است، یکی دور است و دیگری نزدیک.
جریان یسر و عُسر این طور است که عُسر هرگز نزدیک یسر نیست اما یسر همواره نزدیک عُسر است. ما در هیچ جا نداریم «إن مع الیسر عسرا» با هر آسانی دشواری است!
بلکه فرمود با هر دشواری آسانی است، یک اضافه «متخالفة الاطراف» است، نه نظیر محاذات و مساوات که اضافه «متوافقة الاطراف» باشد. معیّت اگر نظیر معیتهای مادی بود اضافه «متوافقة الاطراف» است و اگر امر معنوی بود اضافه «متخالفة الاطراف» است که «الف» به «باء» نزدیک است ولی «باء» به «الف» نزدیک نیست.
«الف» هر جا باشد «باء» با آن هست اما «باء» هر جا باشد «الف» با آن نیست. اگر قرآن کریم فرموده بود: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا و إنّ مَعَ الْیُسْرِ عُسْرا» این اضافه «متوافقة الاطراف» بود در حالی که این چنین نیست.
از ابن عباس و ابن مسعود نقل شده است که وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) فرمود: «لن یغلب العسر یسرین»، اشاره به اینکه این عسر که با «الف و لام» است دومی عین اولی است، یسر که بی «الف و لام» است دومی غیر از اولی است؛
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
.
برخیها خواستند نقدی کنند به مواردی که آنجا قرینه است برای تکرار. اگر قرینه است بر تکرار که دومی عین اولی است این دلیل نیست آنجا که قرینه در کار نیست این حرف ادیبانه ابن مسعود و ابن عباس تام نباشد و برخیها هم این را پذیرفتند نظیر زمخشری در کشاف[22].
گاهی ممکن است که به آیه سوره مبارکه «مزمّل» استشهاد بشود که آنجا با اینکه «الف و لام» دارد دومی عین اولی است. در آیه پانزده و شانزده سوره مبارکه «مزمّل» به این صورت آمده است:
إِنَّا أَرْسَلْنا إِلَیْکُمْ رَسُولاً شاهِداً عَلَیْکُمْ کَما أَرْسَلْنا إِلى فِرْعَوْنَ رَسُولاً
فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبیلاً
. در آیه پانزده که کلمه
رَسُولاً
تکرار شده بدون الف و لام دومی یقیناً غیر از اولی است؛
إِنَّا أَرْسَلْنا إِلَیْکُمْ رَسُولاً شاهِداً عَلَیْکُمْ کَما أَرْسَلْنا إِلى فِرْعَوْنَ رَسُولاً
آن رسول غیر از این رسول است، این رسول وجود مبارک حضرت است آن رسول کلیم الهی است. اما
فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ
؛ این
الرَّسُولَ
که «الف و لام» است ناظر به همین رسولی است که برای فرعون فرستادیم یعنی موسای کلیم. اینجا معلوم است که «الف و لام» آن، «الف و لام» عهد است.
این «الف و لام»ها، اگر «الف و لام«های عهد باشد ظاهراً عهد یکی است و اگر «الف و لام«ها، «الف و لام» جنس باشد جنس دوم با جنس اول یکی است؛ اما آنجا که نکره است نکره ظاهراً این یک فردی را بیان میکند آن یک فرد دیگری را بیان میکند.
بنابراین این حرف میتواند درست باشد در حدّ یک مظنّه در حدّ یک تأیید که این دو تا یسر است و یک عُسر، چون این «الف و لام»ها به هر حال یا عهد است یا جنس، یکی است. اما این یسر که بدون «الف و لام» است یعنی این یک یسر دیگری است آن یک یسر دیگری.
اما سبق رحمت بر غضب، سعه رحمت بر انتقام، بیشتر بودن لطف خدا نسبت به قهر خدا، اینها همه تأیید میکند که یسر الهی بیش از عسر اوست. این نکته باید مفروغ باشد که هیچ جای قرآن نیست که «إنّ مع الیسر عسرا» فرمود:
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
هر جا دشواری هست یک آسانی هست بنابراین بشر با امید باید زندگی کند و امید و رحمت میتواند بسیاری از مشکلات را پشت سر بگذارد.
بنابراین آنچه در سوره مبارکه «ضحی» آمده با آنچه در سوره مبارکه
أَ لَمْ نَشْرَحْ
آمده، یک پیام جامعی دارند غیر از آن خصیصههایی که مربوط به هر کدام است و آن پیام جامع و مشترک این است که اگر کسی ـ چون یک امر کلی است اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ندارد ـ آن عسر را با برنامهریزی پشت سر بگذارد یقیناً به یسر میرسد و درون هر کار سختی یک نتیجه خوبی هم هست،
فرمود:
فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
؛ انسان بیکار هرگز مورد عنایت حق نیست، تا انسان میتواند باید تلاش و کوشش کند از کاری فراغت پیدا کرد به کاری دیگر. حالا این کار به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) امر شد به ائمه(علیهم السلام) امر میشود دیگران هم باید تأسی کنند انسانی که وقت را به بطالت میگذراند محبوب خدا نیست.
فرمود از کاری فارغ شدی به کار دیگر بپرداز! چون او «دائم الفیض» و «دائم الفوز علی البریة» است چرا انسان بهره نبرد؟ از یک کار فراغت پیدا کردی وارد خستگی دیگر شو
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
؛ گرچه پایان این آیات با «باء» و اینها است برای حفظ پایان این آیات هم نفرمود «فارغب إلی ربک»؛ اما این نکته حصر را هم به همراه دارد که رغبت انسان فقط به طرف خدا باشد. اگر نیاز علمی دارد او
بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ
[24] است، نیاز قدرت دارد
عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیر
[25] است، نیاز دارد که او را از خلوت و تنهایی و دلتنگی برهاند او «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة»[26] و مانند آن.
بنابراین تنها کسی که انسان باید به او رغبت داشته باشد همان است که تمام شئون ما به دست اوست. برهان عقلی این است که تمام کار را او دارد اداره میکند، منتها این برهان را اگر کسی برابر راهنمایی قرآن به شهود برساند راحت است؛ آن کسی که میگوید:
إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
[27] یعنی جمیع شئون من از آنِ خداست؛ من از خاکی بودم مرا آفریدند به یک دیار ابد میرسانند و دین آن حریم شخصی ما است. ما برای أبد هستیم و چون برای أبد هستیم کالای أبد میطلبیم، کالای أبد را جز خدای أبدی و أزلی و سرمدی محض عطا نمیکند.
آنکه نمیر است در دنیا نیست. در سوره مبارکه «کهف» گذشت که آن متمکّنی که وارد باغش شد گفت که
ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ
؛ «بادَ» یعنی «هَلَکَ»؛
ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً
[28] من فکر نمیکنم که این از بین برود، او نمیداند که با یک بیماری کوچکی ممکن است از پا در بیاید آنها ماندنی نیست.
فرمود:
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
؛ رغبتی اگر هست به طرف ذات اقدس الهی باشد. هم مسائل اجتماعی را در سوره مبارکه «ضحی» مشخص کرد که نیازمندان را طرد نکن بلکه در زیر بال خودت بگیر و همانند مادری که فرزندان خودش را در زیر بال خود میپروراند که فرمود حالا که قدرت پرواز داری میتوانی به اسراء و عروج معراج بار یابی، مؤمنین را زیر بال و پر خودت نگه دار!
وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
،[29]
با آن علوّ این دنوّ را داشته باش که مؤمنین را زیر بال خودت بگیری، زیر پَرِ خودت بگیری این کار را انجام بده. وقتی اینها را زیر بال خودت گرفتی، بال و پَر در بیاورند و پرواز کنند. اینکه گفته میشود طلاب علوم هر جا مینشینند قبل از نشستن آنها، فرشتگان بال و پر داری، آنجا فرّاشی را به عهده میگیرند که «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْم»[30] همین است.
اگر کسی خواست مجلس دعایی تشکیل بدهد برای حلّ بیماری و کشف درمان این بیماری و کشف راه علاج این بیماری این یک محفل علمی است فرشته آنجا بال میگستراند فراشی میکند؛ اما اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ در طلب این است که علمی فرا بگیرد که خود را عرضه کند این بر وبال خود میافزاید.
اگر ملائکه «لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْم»، ذات اقدس الهی به وجود مبارک رسول گرامی هم فرمود مؤمنین را زیر بال خودت بگیر، خفضِ جناح بکن و اینها را زیر بال خودت بپروران تا پَر در بیاورند، یک؛ آیین پرواز یاد بگیرند، دو؛ به رهبری تو مسیرشان را تشخیص بدهند، سه؛ میشود
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
که رغبت و علاقه به طرف ذات اقدس الهی است
امیدواریم خدای سبحان آن توفیق را به ما مرحمت کند که ادراک کنیم، ممکن است یسر بی عُسر باشد اما عسر بی یسر نیست
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
؛
سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً
، اما هرگز نفرمود بعد از یسر دشواری هست این را نفرمود. ممکن است یسر باشد بدون عسر اما ممکن نیست عسر باشد بدون یسر.
امیدواریم ذات اقدس الهی همه ما را بر اساس یسر که
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی
اداره کند عالمانه ما راه خود را طی کنیم و دیگران را راهنمایی کنیم و پایان امر ما هم
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
باشد.
[1]. نهج البلاغة(للصبحی صالح), خطبه189.
[2]. سوره آل عمران, آیه61.
[3]. کامل الزیارت، ص52.
[4]. بحار الأنوار(ط ـ بیروت)، ج43، ص306؛ «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه».
[5]. الأمالی(للصدوق)، النص، ص9.
[6]. نهج البلاغة(للصبحی صالح), خطبه189.
[7]. سوره بقره، آیه253.
[8]. سوره اسراء، آیه55.
[9]. سوره بقره، آیه97؛ سوره آلعمران، آیه3؛ سوره مائده، آیه48.
[10]. سوره مائده، آیه48.
[11]. سوره طه، آیه25.
[12]. سوره طه، آیه36.
[13]. سوره بقره، آیه33.
[14]. سوره ابراهیم، آیه49؛ سوره ص، آیه38.
[15]. سوره بلد، آیه4.
[16]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، حکمت85.
[17]. سوره طه، آیه114.
[18]. سوره لیل، آیه7.
[19]. سوره طلاق، آیه7.
[20]. سوره ق، آیه16.
[21]. سوره فصلت، آیه44.
[22]. الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج4، ص771.
[23]. الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج4، ص772.
[24]. سوره بقره, آیه231.
[25]. سوره بقره، آیات20و106و109.
[26]. ر.ک: نهج البلاغه(للصبحی صالح)، خطبه1؛ «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لَا بِمُزَایَلَة».
[27]. سوره انعام، آیه162.
[28]. سوره کهف، آیه35.
[29]. سوره شعراء، آیه215.
[30]. الکافی(ط ـ الإسلامیة)، ج1، ص34.
تفسیر سوره انشراح جلسه 2 (1398/12/25)
سرّ جمع بین این دو سوره آن است که در روایات آمده، در فتوای فقهی ما فقها(رضوان الله تعالی علیهم) فتوا دادند که بعد از سوره مبارکه «فاتحة الکتاب» در نماز، خواندن یک سوره لازم است به استثنای سور عزائم و مانند آن.
سوره مبارکه «ضحی» و «شرح» دوتایی یک سوره محسوب میشود، چه اینکه سوره مبارکه «فیل» با سوره «قریش» دوتایی یک سوره حساب میشوند گرچه مرحوم شیخ طوسی در تبیان[1] و به تبع او امین الاسلام(رضوان الله تعالی علیهما) در مجمع البیان[2] و برخی دیگر چنین نقل کردند که این دو سوره بدون فاصله «بسم الله» هست، ولی فتوا این است که «بسم الله» ذکر بشود؛
تلائم و هماهنگی محسوسی که بین این دو سوره است در تفسیر این دو سوره هر کدام از این دو سوره باید دیگری ملحوظ بشود.
در بخش میانی سوره مبارکه «ضحی» فرمود:
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَآوی
وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی
وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنى
اینها را ما انجام دادیم، بعد به دنبال آن
فَأَمَّا الْیَتیمَ فَلا تَقْهَرْ
وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ
؛ عمده
وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ
بعد از تذکره آن نعمتهای بزرگ، فرمود گویای حدیث الهی باش، یعنی صدر و ساقه سیرهات و سنّت تو و سریره شما سخنگوی نعمت الهی باشد.
طرزی زندگی بکن که داری نعمت الهی را تحدیث میکنی حدیث میکنی.
در سوره مبارکه «شرح» هم با
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ
و مانند آن شروع شد؛ در بخش پایانی فرمود:
فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
بکوش که به لقای الهی بار یابی. این قافله را هم به لقای الهی برسانی، این رسالت خود را به پایان برسانی، این تعلیم کتاب و حکمت را، این تزکیه نفوس را، این ارائه این مطلب که
وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
[3] که مطلب چهارمی است و هیچ ارتباطی با
وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ
[4] ندارد یک حرف تازه است یعنی انبیا حرف تازه آوردند که در هیچ مکتب و مدرَسی چنین حرفی نیست و هیچ کس توان آن را ندارد که نزد خود این مطالب را ارائه کند اینها را بازگو کن.
اگر در سخنان نورانی امیر بیان (سلام الله علیه) آمده است که «وَ یُحِبُّ أَنْ یَرَی أَثَرَ النِّعْمَةِ عَلَی عَبْدِه»؛[5] این تقریباً تأسّی به این اسوه الهی است.
مسئله شرح صدر گرچه مساوات و توسعه و مانند آن لغةً با شرح صدر دو تا است، اما اگر ما شرح صدر را با توسعه دوتا بدانیم که مثلاً زمینی را در کنار زمینی، صفحهای را در کنار صحفهای قرار بدهیم این درباره انسان صادق نیست زیرا انسان بیش از یک قلب ندارد
مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ
[6] و هر گونه مطالبی را ذات اقدس الهی بخواهد به انسان تفهیم کند به شرح صدر است، نه دادن چیز دیگری، صدر دیگری، قلب دیگری که توسعه غیر از شرح باشد.
توسعه در قلمرو فکر و علم همان شرح صدر است؛ وقتی باز کردند این وسیعتر میشود. وسعت به این معنا نیست که چیزی را در کنار این قرار بدهیم، همین که این بسته را باز کنیم، متن را شرح کنیم مجمل را مفصّل کنیم، بسیط را بازتر کنیم که مرکّب نشان بدهد نه چیزی از خارج بیفزاییم، این کار توسعه را میکند.
مطلب دیگر آن است که در توسعه قلب و افاضه مطالب علمی لازم نیست که انسان از خارج قابلیت تهیه کند؛ البته هیچ چیزی بی قابلیت نیست لکن در امور عادی افاضه هر مطلبی مسبوق به قابلیت است. در کارهای الهی آن قابلیت گرچه مسبوق به اعطاء و فعلیّت است، ولی بازگشت آن قابلیت هم به فعلیت و افاضه است.
دادِ او را قابلیت شرط نیست
بلکه شرط قابلیت دادِ اوست[7]
او این کار را میکند:
آن یکی جودش گدا آرد پدید
وان دگر بخشد گدایان را مزید[8]
هر دو از ذات اقدس الهی هست، یک؛ و هر دو در حریم امن قلب گیرنده است، دو. آن فیض الهی که به قابلیت مشروط است این قابلیت هم به عنایت الهی است، شرح صدر به همین برمیگردد.
به هر تقدیر ذات مقدس الهی به وجود مبارک پیامبرش نعمتهای فراوانی داد بعد از آن نعمتها فرمود:
وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ
این در سوره مبارکه «ضحی». نعمتهای فراوانی به وجود مبارک حضرت داد بعد از آنها فرمود:
فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
؛ بکوش تلاش و کوشش کن قیام کن تا حدیث کنی نعمت پروردگار را، خود را جامعه خود را مکتب خود را هدف خود را «إلی لقاء الله» ترقّی بدهی.
در نزول وحی نه دفعی شرط است و نه تدریج مانع است. نه موالات شرط است نه فاصله مانع، هیچ کدام از این امور چهارگانه از جای خود تجاوز نمیکند. اگر در تنزیل وحی دفعی شرط بود قرآن کریم نمیفرمود ما سور و آیات را تدریجاً متعاقباً نازل کردیم
لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ
.
چه اینکه در صورت تدریج، نه ولا شرط است نه فاصله مانع. اگر چند روزی فاصله شد همان طوری که کلیم الهی بخشی از وحیها را در جانب راست کوه طور
مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ
[9] نه وادی أیمن! ما وادی به نام وادی أیمن نداریم.
شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ
این أیمن وصف شاطیء است «شاطیء»؛ یعنی جانب.
جانب راست کوه، نه وادی أیمن. بخشی از وحیها را در طور شنید، بخشی از وحیها را در مسئله ملاقات که
وَ وَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً
شنید آنکه
إِنِّی آنَسْتُ ناراً
یک بخش از وحی بود، آنجا که
وَ وَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً
[10] یک بخش دیگری از وحی بود. آنجا که به ملاقات فرعون میرفتند زمینه گفتگو را بیان میفرمود یک بخش از وحی بود؛ گرچه بعضی از مطالب مشترک بین جانب راست کوه طور و جنبه ملاقات چهل شبه و مانند آن است، اما به هر حال تدریج بود با فاصله.
فرمود ما نام تو را بالا بردیم، آن قدر نام وجود مبارک پیامبر بالا رفت که در قسمتهای مهم عبادی
نام مبارک پیامبر مطرح است و آن قدر نام مبارک حضرت به لقای الهی بار یافت که خدا نام خود را و نام آن حضرت را کنار هم میبرد، بعد یک فعل ذکر میکند یک ضمیر میآورد.
اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ
[11] گرچه دعوت از آنِ ذات اقدس الهی است اما از زبان وجود مبارک پیامبر است، یک؛ بر اساس قرب نوافل از زبان الهی است، دو؛ چون «کُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ»[12] اگر بر اساس قرب نوافل ذات اقدس الهی لسان پیامبر است، پس گرچه به حسب ظاهر در سوره «انفال» فرمود:
اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ
؛ اما فعل را مفرد آورد نه تثنیه
إِذَا دَعَا
و این دعوت هم گرچه ظاهراً به زبان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است، ولی براساس قرب نوافل که «کُنْتُ ... لِسَانَهُ» در مقام فعل و نه در مقام ذات، در مقام امکان و نه در مقام وجوب، در مقام فعلیت نه در مقام أزلیت، این «کُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ» از زبان الهی دارد میشنود و ذات اقدس الهی نام او را یعنی رسالت او را برای همیشه زنده نگه داشت. چیزی را که خدای سبحان بالا ببرد کسی توان فرود آوردن آن را ندارد.
تمام کوشش اموی فروکش کردن نامی بود که فرمود:
وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ
اینها در برابر ذات اقدس الهی قیام کردند؛ لذا وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) بعد از اینکه اسیرانه وارد شام شد آن مرد بددهن به وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) عرض کرد که «مَنْ غَلَب» در این صحنه چه کسی پیروز شد؟ یک نیش زبانی خواست به حضرت بزند، حضرت فرمود ما! فرمود: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِم»؛[13] اگر خواستی ببینی در این صحنه نابرابر کربلا، خاندان پیغمبر، خاندان امیرالمؤمنین، خاندان فاطمه زهرا(صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین) ما پیروز شدیم یا اموی و مروانی و مانند آن، «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِم»؛ وقتی که وقت نماز شد اذان و اقامه بگو ببین در اذان نام چه کسی را میبری؟ در اقامه نام چه کسی را میبری؟ ما رفتیم رسالت رسول را زنده کردیم ولایت آنها را زنده کردیم امامت آنها را زنده کردیم.
با اینکه حضرت اسیرانه وارد شام شد؛ هدف کربلا احیای قرآن و عترت بود و شد و پیروز شدند. این
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
در کربلا هم بود، در جریان وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است در جریان ائمه(علیهم السلام) است، در جریان پیروان توحید «إلی یوم القیامة» است که درون هر سختی یک آسانی هست نه اینکه در کنار.
مثل اینکه امتحان، یک کار سختی است یک صبر تلخی است، اما از درون این یک پیروزی درمیآید نه بیگانه است. از درون امتحان دشوار موفقیت و برجستگی پیروزی در میآید، از درون این میوه تلخ یک شربت و شیرینی دلربایی از درون همین میوه تلخ درمیآید.
دشواری و سختی مخالف هماند، حالا به صورت تضاد نشد مختلفاند مخالف هم هستند در حدّ اختلاف، نه در حد تضاد یا تناقض؛ ولی به هر حال دشواری با آسانی جمع نمیشود؛ این معیت به چه معنا است؟ معیت آن است که اگر در درونِ یک میوه تلخی یک هسته و حبّه شیرینی باشد میشود گفت که
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
.
صبر گرچه تلخ است اما در درون همین صبر تلخ، یک کامیابی شیرینی هست. نه اینکه از این جریان که بگذرید یک قصه دیگری که بیگانه از این است به عنوان «یسر» است، آن «یسر» نتیجه همین «عُسر» است؛ چون نتیجه همین است محصول همین است با اوست وگرنه همزمان بودن یا هممکان بودن معیار نیست مقصود نیست، در درون هر تلخی یک شیرینی هست این همین معیت است وگرنه به آن معیت به این معنا که باهم باشند اینها هم چون مخالف هماند باهم نیستند؛
البته یک معیت است که متقابلان باید باهم باشند، اما آن باهم بودن با کثرت حتماً هماهنگ است؛
در علوم عقلی میگویند «الموجود إما واحد و إما کثیر»، از احکام کثرت «غیریّت» است از اقسام و احکام «غیریّت» تقابل است، از اقسام تقابل «ضدّیت» است، «معیت» هست و مانند آن.
متضاعفان، اینها معیت دارند و از اقسام چهارگانه تقابلاند و جمعشان مستحیل است که یک شیء هم «أب» باشد هم «إبن»، یا هم این «أخ» باشد یا هم آن «أخ»، هم این مساوات داشته باشد هم آن مساوات. اگر گفتند دو برادر، دو مساوی، دو مجاور، اینها معیّت دارند متضاعفاند باهماند، نه یعنی مکانشان یکی، زمانشان یکی، در دایره وجود محفوظ و ملحوظ باهماند متضاعفان باهماند. اما جریان عُسر و یسر متضاعفان نیستند، یکی میوه دیگری است، این میوه در درون همین هسته است در درون همین شیئی است که بعداً به آن صورت شکوفا میشود و اگر شرح بشود از درون همین متن مشروح آن مطلب تفصیلی باز ظهور میکند.
اگر زمخشری این حرف را زد که اگر مثلاً شیعهها بگویند
فَانْصَبْ
یعنی امیر المؤمنین را به امامت نصب بکن؛ ناصبی هم میتواند قرائت کنند که
فَإِذا فَرَغْتَ
ناصبی شو! گفتن این حرفها در حریم کتابهای تفسیری روا نیست.[14]
مطالب آن قدر نازل است که شایسته کتاب الهی نیست. وقتی از این کار فارغ شدی، به کار دیگر بپرداز و آن سمت لقای الهی رفتن است که ادامه همان کار قبلی است.
کار قبلی شما
إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
بود الآن هم همان کار را ادامه بده، نه اینکه از اینکار که فراغت پیدا کردید یک کار بیگانهای را انتخاب کنید بیگانهای در کار نیست.
اینکه میگویند
إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
[15] یعنی گرچه به حسب ظاهر پراکندهاند اما همه آنها یک هدف دارند؛ یکی جهاد است یکی خرید و فروش است یکی نامه نوشتن برای افراد است یکی دستور و رهبری به مأموران و کادر اداری و مانند آن است، یکی هم
وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ
[16] است.
همه کارها در مسیر ذات اقدس الهی است در مسیر توحید است و هیچ فاصلهای از این جهت نیست منتها ظهورات آن فرق میکند و مثل درختی که دارد میوه میدهد حالا میوههای او گوناگون است شاخههای او و برگهای و مانند آن فرق میکند
در نماز آیات که یک سوره باید پنج قسمت بشود آیا مجموع این دو سوره را میشود پنج قسمت کرد؛ اینها یک احکام فقهی است که از بحث تفسیری بیرون است.
«و الحمد لله رب العالمین»
[1]. التبیان فی تفسیر القرآن، ج10، ص371.
[2]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج10، ص769.
[3]. سوره بقره، آیه151.
[4]. سوره بقره، آیه129.
[5]. الکافی (ط ـ الإسلامیة)، ج6، ص438.
[6]. سوره احزاب، آیه4.
[7]. مولوی مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش63.
[8]. مولوی مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش131.
[9]. سوره قصص، آیه30.
[10]. سوره اعراف، آیه142.
[11]. سوره انفال, آیه24.
[12]. الکافی (ط ـ الإسلامیة)، ج2، ص352.
[13]. الامالی(للطوسی)، ص677.
[14]. الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج4، ص772.
[15]. سوره انعام، آیه162.
[16]. سوره إسراء، آیه79.
تفسیر سوره انشراح جلسه 1 (1398/12/24)
گرچه چند نوبت در تفسیر سوره مبارکه «ضحی» مطالبی ارائه شد؛ اما چون سوره مبارکه «ضحی» و سوره «شرح» یعنی سورهای که «علم بالغلبه» آنها «ضحی» و «شرح» است اینها یک پیوند ناگسستنی باهم دارند
در فقه با اینکه سخن از جواز یا عدم جواز، کراهت یا عدم کراهت قِران بین سورتین نه قرآن، قِران بین سورتین در فقه مطرح است که «أن یقرن بین السورتین» آیا جایز است یا نه؟ بر فرض جایز باشد مکروه است یا نه؟ در جریان سوره «ضحی» و «شرح» چون پیوند ناگسستنی بین مطالب این دو سوره است سخن از آن است که اینها در قرائت به جای یک سوره این دو سوره باید خوانده بشود.
ولی این دو سوره را در نماز بعد از سوره مبارکه «حمد» یکجا باید خواند؛ چه اینکه سوره مبارکه:
أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الْفیلِ
[1] با سوره مبارکه:
لِإیلافِ قُرَیْشٍ
[2] این دو سوره چون پیوند ناگسستنی با هم دارند در نماز بعد از سوره مبارکه «فاتحة الکتاب» با هم مطرح میشوند.
در جریان «ضحی» عصاره بحث این است که قرآن قول ثقیل است که
إِنَّا سَنُلْقی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقیلا
[3] گرچه وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) توانایی تحمل این بار سنگین را به عنایت الهی پیدا کرد ولی این بار توانفرسا است؛
لذا هم در تنجیم مطرح است هم فاصلههای متفاوت.
اینکه فرمود ما قرآن را نجوماً و فاصلهدار زمانی بر تو نازل کردیم
لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ
[4] برای اینکه این بار سنگین یکجا بخواهد نازل بشود بسیار دشوار است. سنگینی این بار از یک طرف، هجمه همهجانبه این بار از طرف دیگر، این ستوهآورنده است؛
لذا ذات اقدس الهی این را ترقیق کرده است؛ اولاً آنجایی که
وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ
[5] که نه عبری است نه عربی، نه تازی است نه فارسی، آن را تنزّل داد به صورت
إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون
[6] و نزول قرآن هم به نحو آویختن حبل متین است نه انداختن باران و تگرگ و برف و مانند آن
اگر از بالا انداخته بشود، میشود تجافی که اصلاً با کار الهی هماهنگ نیست و عظمت قرآن هم در تجلی است نه در تجافی. هم تدریج شد هم بارش گرفته شد آن
عَلِیٌّ حَکِیمٌ
[7] القا نشد بلاواسطه، بلکه تجلی شد تلقی شد «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه»[8] به صورت عربی مبین درآمد تا تحملپذیر باشد.
پس اصل تنجیم، یعنی تفریق یعنی فاصله انداختن در بین نزول آیات و سور یک حکمت الهی دارد و این کار شده است و هرگز سخن از تودیع نبود و نیست.
این به جعل شبیهتر است به تهمت شبیهتر است؛ همان طوری که گاهی بیادبیهای زمینی داشتند میگفتند سحر است شعبده است جادو است کهانت است یا ـ معاذالله ـ جنون است، گاهی هم بیادبی عمودی داشتند رابطهاش را با خدای سبحان از ناحیه خود جعل میکردند که این تودیع است از یک سو، دشمنی است از سوی دیگر.
این دو جریان پرداخت که اولاً این تنجیم و تنزیل و تدریج «لحکمةٍ» است؛ ثانیاً سخن از تودیع نیست سخن از قلی نیست و ثالثاً نِعَم فراوانی که ذات اقدس الهی بر تو ای پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روا داشت در قوس نزول هر چه باید داشته باشی داری وقتی میخواستی صادر اول، بلکه بالاتر از آن، ظاهر اول بشوی به عنوان خلیفه مطلق الهی که
هُنالِکَ الْوَلایَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ
[9] ولیّ مطلق حق شدی، خلیفه مطلق حق بودی و خلیفه مطلق جمیع آثار مستخلفعنه را به مقدار امکان دارا است.
اما در قوس صعود هم این چنین است، ما گفتیم بگو
رَبِّ زِدْنی عِلْماً
[10] این خواستن تو همان و اجابت همان. اینکه گفتیم
قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً
یعنی بخوان تا بدهیم.
بنابراین اصل تفریق و تنجیم
لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ
است برای تثبیت قلب تو است، آن بار سنگین را یکجا بردن دفعتاً بردن بدون فاصله بردن خیلی سخت است لذا تنجیم شد تفریق شد
لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ
. پس همان طوری که سحر نیست شعبده نیست جادو نیست کهانت نیست، تودیع نیست قلی هم نیست
ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی
و نشانه نعمتهای مستمر الهی هم در سوره «ضحی» و «شرح» کنار هم آمده است.
در سوره مبارکه «شرح» آغازش
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ
وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ
الَّذی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ
وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ
همه اینها نعمت است.
بنابراین ذات اقدس الهی میفرماید این بار سنگین را حتماً باید نجوماً تحمل کرد گرچه وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به جایی رسید که «ذکره مع ذکر الله» است «اسمه مع اسم الله» است. اینکه وجود مبارک حضرت هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه کبیره» به زائرین دستور میدهد که به بارگاه رفیع ائمه(علیهم السلام) به هر کدام از اینها رسیدید به همه اینها عرض ادب کنید بگویید: «ذِکْرُکُمْ فِی الذَّاکِرِینَ وَ أَسْمَاؤُکُمْ فِی الْأَسْمَاءِ»
وجود مبارک پیغمبر به جایی رسیده است که ذات اقدس الهی نام او را کنار نام خود در اذان برده است، در اقامه برده است، در مسئله تشهد برده است، نام پیغمبر را کنار نام خود ذکر کند میشود
وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ
. اذان بدون این قِران درست نیست اقامه بدون این قِران درست نیست تشهد نماز بدون این قِران درست نیست، شهادت به توحید شهادت به رسالت.
«سینه خواهم شرحه شرحه»،[12] وقتی این گوسفند را این گوشت را قطعه قطعه میکنند میگویند شرحه شرحه کرده است. باز کردن، متن را گشودن،
صدر با دانش مشروح میشود چیزی این صدر را مشروح نمیکند مگر حقایق ملکوتی.
یک بیان نورانی از امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) است در تجرّد علم که علم مجرد است و نفسی که عالِم میشود مجرّد است؛ در آن بیان نورانی که در نهج آمده فرمود: «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»[13] که این در کلمات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) از دیرباز سخن از تجرد روح است که روح به وسیله علم گشایش پیدا میکند هر مظروفی وقتی وارد شد بر ظرفیت ظرف فشار میآورد از ظرفیت ظرف کم میکند؛ یعنی ظرفی که دَه لیتر آب جا دارد اگر پنج لیتر آب ریخته شد آن ظرف گنجایش دَه لیتر بعدی را ندارد فقط گنجایش پنج لیتر را دارد چون این مظروف که آمد به مقدار خود ظرف را اشغال کرد. «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»؛ اما دانش وقتی وارد سرزمینی شد به نام دل، آن ظرف را توسعه میدهد
اگر کسی در حوزه یا دانشگاه ظرفیت فراگیری دَه مطلب را داشت همین که این مطالب دهگانه وارد دل او شد این دل را توسعه میدهد میتواند ظرفیت پیدا کند برای فهمیدن صد مسئله. این مظروف به ظرف ظرفیت میدهد برخلاف ظروف دیگر، مطالب دیگر و امور مادی.
شرح صدر به این است که همان قول ثقیل که آمده است در عین حال که وزین است ظرفیت ظرف را هم به همراه خود میآورد، یک؛ توسعه ظرف هم از محصولات رهآورد اوست، دو؛ با آمدن وحی، شرح صدر پیدا میشود. با آمدنِ وحی، دل وسیعتر میشود. با آمدن نور کلام الهی، جان توسعه پیدا میکند. فرمود درست است این وحی، وحی سنگینی است اما ما وسیله آسان کردن آن را فراهم کردیم، چه اینکه در چند آیه بعد دارد که در کنار هر دشواری یک آسانی است؛
امور دنیا این طور است وضع الهی این طور است. آن جایی که غضب الهی غضب خالص است که
إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمینَ مُنْتَقِمُونَ
[14] به نام دوزخ، آنجا عسر شدید است عسر مضاعف است نه اینکه
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
، در جهنم یسری نیست، در فشارهای برزخ یسری نیست؛ این در سبکهای دنیا و عنایتهای دنیا که خدا اگر فشاری آورده حتماً آسانی را وارد میکند که آن دشواری را برطرف کند در دنیا است. اگر پذیرش وحی سنگین است
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
اگر مبارزه با شرک و جاهلیت و الحاد سنگین است
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
اگر ساختن با جامعهای که طاغوتانه زندگی میکنند سخت است
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
. اینها جاهلیت علمی داشتند برای اینکه حکمران آنها در بخش معرفت گمان بود
إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ
و حکمران آنها در بخشهای عملی هوس بود
إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ
[15] این دو تا مضمون است: یکی مربوط به عقل نظر است که اینها گمانمدار هستند نه علممحور. یکی هم مربوط به عقل عمل است که اینها هوسپرست هستند نه عقلمدار.
إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ
یعنی در بخش معرفت و اندیشه گمان، در بخش گرایش هوس.
بنابراین سختی آنها را باید تحمل بکنید ما گفتیم
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
سنگینی وحی را باید تحمل کنید ما گفتیم
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
وحی دشوار را برای تو آسان کردیم
وَ نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْری
[16] که بالاتر از
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری
است، نه تنها آن دشوار را برای تو آسان کردیم بلکه تو را برای پذیرش دشوار آسان قرار دادیم؛ همه اینها نعمتهای الهی است که باعث پیوند ناگسستنی بین سوره «شرح» و سوره «ضحی» است.
صدر تو که ظرف این علوم و معارف است آن را باز کردیم وسیع کردیم تا این مطالب ظرفیت خودش را پیدا کند.
وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ
الَّذی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ
آن سنگینی را که هم در مسئله تحمل قول ثقیل است هم در تعلیم افراد جاهلی است که این
إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ
، هم در تحمل مبارزاتی که آنها علیه اسلام تحمیل کردند این بار سنگین است؛ فرمود همه این بارها را هم با شرح صدر ما آسان کردیم، هم با نهادن آن وزر و سنگینی این کار را سبک کردیم و هم اصل کلی وضع ما این است که
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
در جریان قیامت دارد که «فاقرة الظهر» است یعنی کمرشکن است. حادثه دردناک و سنگین را میگویند «فاقرة الظهر»؛ ستون فقرات را میشکند. اگر سخن از قیامت و جهنم باشد آنجا
ثُمَّ لا یَمُوتُ فیها وَ لا یَحْیى
[17]
اصل این مطالب عمیق قرآنی
أَنْقَضَ ظَهْرَکَ
است کمرشکن است؛ کسی مشکلات تحمل وحی را درست ارزیابی کند مشکلات اجتماعی را درست تحمل کند معلوم میشود گرفتار «فاقرة الظهر» است؛ اما ذات اقدس الهی این حوادث و رخدادهای تلخ «فاقرة الظهر» را به صورت
الَّذی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ
بیان کرده فرمود ما اینها را نهادیم سنگینی آن را به زمین گذاشتیم.
برای اینکه تو که حالا بار سبک داری قدرت پرواز داری پرواز میکنی. در همین چند نوبت جریان اذان و اقامه و تشهد نماز مشخص شد
وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ
و این اختصاصی به شما ندارد گرچه در زمینه شما وارد شده است؛
درباره انبیا این چنین بود درباره امم این چنین است درباره آینده این طور است چه اینکه درباره گذشته همین طور بود، منتها آن مصداق برترش و مصداق برینش درباره شما است.
از ابن عباس و دیگران رسیده است که اگر دشواری باشد دو برابر آن آسانی میآید و آن را از بین میبرد.
آنچه برای شما دشوار بود بسته بود ما باز کردیم، آن راههایی که باید میرفتید سخت بود سهل کردیم، حالا باید مواظب باشید که نگران نباشید
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
. حرف ابن عباس این است که هرگز دو یسر در برابر یک عسر شکست نمیخورند، حتماً آن یسر و آسانی دو برابر، آن دشواری یک برابر را از بین خواهد بُرد،
البته «وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ»[18] هست «سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ»[19] است سبقت رحمت خدا است نه سرعت؛ سرعت حساب دیگری دارد. رحمت خدا همیشه بیش از غضب خدا است و پیش از آن است. اینکه کمرشکن بود کمرت را ما راست کردیم تو را نامور کردیم بالا آوردیم
وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ
.
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
؛
مخشری در کشاف[20] و دیگران میگویند که نام بردنِ یسر و عسر باعث میشود که روشن بشود حمل قرآن، تفسیر قرآن، عمل به قرآن، علم قرآن توانفرسا نیست
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
البته درجاتش فرق میکند با هر دشواری یک آسانی هست به استثنای دشواریهای دوزخیها در جهنم.
فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
گرچه نام تو در کنار نام خداست چه در اذان چه در اقامه و مانند آن؛ اما هرگز بنده در تلو ربّ قرار نمیگیرد.
انسان برده خدا است و بنده خداست، هر کاری بکند در هر زمان و در هر زمین، عبد خدا است. اما اینکه میفرماید:
فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
ما برمیداریم یعنی آن فاصله و حُجب را کم میکنیم تا شما بتوانید بهتر و روشنتر با نام خدا و یاد خدا حرکت کنید.
درست است که نام تو را در کنار نام خدا بردیم، درست است که درود بر تو را در کنار درود بر خدا(جلّ و علی) ذکر کردیم اما بدان بشر محدود است، «یشغله شیءٌ عن شیءٍ، شأنٌ عن شأنٌ»، اله محدود نیست «لَا یَشْغَلُهُ شَیْءٌ عَنْ شَیْءٍ»[21] و «لَا یَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ»[22] نه هیچ عاملی او را از عامل دیگر باز میدارد نه اکنون که در شیئی سرگرم است اشتغال به آن مانع اشتغال به چیز دیگری است او «لَا یَشْغَلُهُ شَیْءٌ عَنْ شَیْءٍ» است.
اما انسان است که اگر یک کار مشغول است بتواند کار دیگر انجام بدهد دشوار است؛ لذا فرمود:
فَإِذا فَرَغْتَ
از عبادتت یا از آن کار لازمی که در دست داشتی
فَانْصَبْ
وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ
هم به ذکر بپرداز، هم به نماز مستحب بپرداز، هم به نوافل دیگر بپرداز و اشتیاق خود را نسبت به پروردگار اعمال بکن؛ زیرا اگر از یک عبادت خسته شدی به عبادت دیگر، از یک نام و یاد خسته شدی به نام و یاد دیگر.
درباره او لازم نیست به خدا عرض کنند که شما اگر از بررسی اعمال فلان شخص یا فلان حال فارغ شدی، به اعمال دیگری بپرداز و مانند آن، این چنین نیست.
«و الحمد لله رب العالمین»
تفسیر سوره ضحی جلسه 1 (1398/12/22)
سوره مبارکه
الضحی
میتواند مکی باشد و میتواند مدنی؛ چون مطالب مشترک بین این دو شهر را به همراه دارد.
خدای سبحان چون «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه»[1] طرزی با مردم سخن میگوید که محاورانه باشد؛ منتها آن حکمت را در این حوار ادبی تزریق میکند. گرچه دیگران سوگند یاد میکنند برای تحکیم دعوای خود و اثبات مدعای خود و مانند آن، ولی سوگند ذات اقدس الهی چنانچه مراراً گذشت به دلیل است نه در قبال بیّنه. منتها این دلیل گاهی شفاف و روشن است؛ نظیر
یس
وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ
إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ
[2] که به بیّنه و معجزه که دلیل نبوت است سوگند یاد میکند میفرماید: به دلیل قسم تو پیغمبر هستی! گاهی هم به اموری سوگند یاد میکند که بینه بودن آنها و دلیل بودن آنها نیاز به تأمل دارد.
لیل و نهار دو آیت و دو علامت و نشانه الهی است؛
ذات اقدس الهی صدر و ساقه عالم را آیات خود میداند مخصوصاً حرم خود را، مکه خود را که فرمود:
فیهِ آیاتٌ بَیِّناتٌ
.[3]
اگر گفته میشود:
وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ
،[4] «اللیل آیةٌ و النهار آیةٌ»؛ حمل آیت بر لیل حمل آیت بر نهار از پنج قسم بیرون نیست که چهار قسم آن باطل است و یک قسم آن حق. گاهی یک بنِر مشکی یا بنِر رنگی در جایی نصب میشود که این آیت و علامت سوگ یا جشن است این آیت بودن که بر این پارچه حمل میشود و میگوییم این علامت است، این امر اعتباری است در بعضی از زمانها هست در بعضی از زمینها نیست و مانند آن.
گاهی محمولی بر موضوعی حمل میشود که عرض مفارق آن است میگوییم این آب سرد است یا این هوا گرم است که حرارت و برودت که بر آب و هوا حمل میشوند عرض مفارقاند. آیت بودن بر لیل و نهار حمل میشود ولی عرض مفارق نیست که گاهی آیت باشد گاهی نباشد، این دو ضلع.
وقتی گفته میشود
وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ
یعنی «اللیل آیةٌ و النهار آیةٌ» از سنخ عرض ذاتی نیست نظیر «الأربعة زوجٌ» از این سنخ نیست؛ زیرا گرچه زوجیت اربعه را رها نمیکند و عرض لازم است اما به هر حال عرض است در مقام ذات اربعه نیست.
رها نمیکند حتماً هر لیلی و هر نهاری آیت حق است، این ضلع سوم هم باطل است.
ضلع چهارم آن است که آیت بودن برای لیل و نهار نظیر ناطق بودن برای انسان باشد بگوییم «الانسان ناطقٌ» که این ذاتی انسان است. آیت بودن ذاتی لیل و نهار به این معنا که جزء ماهیت او باشد و ذاتی ماهوی او باشد نیست؛ زیرا ماهیت بعد از هستی تعیّن پیدا میکند. شیئی که موجود است یا انسان است یا غیر انسان، وقتی موجود نباشد نه انسان است و نه غیر انسان.
لذا وقتی «الانسان موجودٌ» را به یک ادیب بدهید میگوید «الانسان» مبتدا «موجودٌ» خبر است، ولی وقتی به یک حکیم بدهید میگوید «الانسان» خبر مقدم است و «موجود» مبتدای مؤخر است؛ زیرا هستی است که تعیّن دارد هستی اصل است این تعیّنات تابع آن هستیاند.
آیت بودنِ لیل و نهار بر ذات اقدس الهی این قسم پنجم است؛ یعنی شب در هستیاش آیت حق است، روز در هستیاش آیت حق است؛ چون در تمام هویت آیت حق است پس از خود چیزی ندارد فقط نشانه حق و اگر ذات اقدس الهی به لیل و نهار و مانند آن سوگند یاد میکند در حقیقت به خودش و به فعل خودش سوگند یاد کرده است.
شب خصیصهای دارد که سوگند او «علی حده» است که
إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قیلاً
.[5]
گاهی در سوگند لیل را بر نهار مقدم میدارند گاهی نهار را بر لیل. در بحث قبلی سورهای که به نام «لیل» بود
وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی
وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی
[6] اول لیل بود. در سورهای که به نام «ضحی» است اول ضحی است بعد لیل. قبلاً هم ملاحظه فرمودید اینها چون زمین کروی است و به دور شمس حرکت میکند و با انتقال وضعی آن، لیل و نهار است، لیل و نهار یعنی لیل و نهار! یعنی باهم، هیچ کدام مقدم بر دیگری نیستند.
زمان را این حرکت تولید کرد، حرکت شش امر میخواهد یکی از امور ششگانه حرکت زمان است، این زمان با حرکت هست.
اینها باهم هستند؛ لکن هر کدام از این دو آیت و علامت خصیصهای دارند که باعث سوگند یاد کردن است.
خصوصیت روز در آن روشن بودنش است مخصوصاً حالت ضحی. خصوصیت شب در تاریک بودنش است مخصوصاً در آن بحبوحه شب که هم از طلوع گذشته و هم غروب نیامده و مانند آن؛
آن بحبوحه شب که تاریک میشود برای آرامش و آسایش آماده است، در آن وقت که همه خواب هستند و آرام، رابطه بین عبد و مولا میتواند قوی باشد چون هیچ چیزی مانع نیست
وَ الضُّحی
آن حالت برجستگی روز. نفرمود «و اللیل» فرمود:
وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی
؛ مادامی که پرده تاریکی را روی اشیاء و امور پهن کند و همه را این ظلمت در بر بگیرد
از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که ذات اقدس الهی حق دارد به هر چیزی از مخلوقات خود سوگند یاد کند چون مخلوق او آیت اوست و جلوه اوست و او را نشان میدهد و لاغیر! مخلوق خدا هیچ چهرهای و اساسی ندارد مگر ارائه حق؛ چون آیت بودن طبق این اضلاع پنجگانه، ذاتی هویت اشیاء است؛ اما دیگران حق ندارند سوگند یاد کنند مگر به ذات اقدس الهی.
بعد از گذشت مدت کوتاهی که وحی آمد این سوره نازل شد که
وَ الضُّحی
وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی
ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی
خدا تودیع نکرد خداحافظی نکرد وداع نکرد تو را رها نکرد، دشمن تو هم نیست بیمِهری هم ندارد. این کلمه «وداع» در برابر جمع است روزی که با هماند جمع هستند مثل خود این کلمه جمع که «جیم و میم و عین» متصل است. در روز تودیع و خداحافظی مثل خود کلمه «وداع» که «واو و دال و الف و عین» از هم جدا هستند، این جدایی با وداع یاد میشود که کلماتش از هم جدا هستند آن باهم بودن و دور هم بودن جمع یاد میشود که سه حرفش باهم متصلاند.
هیچ زوالی ندارد که پایان است که آن آخرت است برای تو خیر است از دنیا
وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولى
که به تو آخرت داده است؛ منتها رسیدنش بعد است وگرنه هماکنون تو موفق به آخرت هستی و اگر مورد مهر ذات اقدس الهی نبودی آخرت و بهشت ابد به تو نمیداد آن بخش ابدی تو را تأمین کرده است؛ بنابراین هیچ دشمنی، هیچ تودیعی، هیچ خداحافظی، هیچ بیمهری و هیچ کممهری در کار نیست.
بعد هم طولی نمیکشد که
وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی
چیزی به تو عطا میکند که به رضوان بار یابی، راضی بشوی، کمکم زمینه رهتوشه
راضِیَةً مَرْضِیَّة
[12] را فراهم بکنی، چون دارای نفس مطمئنه هستی. آن قدر به تو عطا میکند که راضی بشوی، چیزی به تو عطا میکند که مورد رضای تو باشد
وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی
.
فرمود همان طوری که در گذشته تو را مورد مهر و صفا و وفای خاص خود قرار داد در آینده هم این چنین است.
اما درباره گذشته، گرچه در قوس نزول وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) صادر اول بلکه ظاهر اول است، یک؛ و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) نور واحد هستند که اگر «اوّل مَا خَلَقَ الله نُورُ نَبِینَا(صلی الله علیه و آله و سلم)»[13] یا «نور جدّنا» آنجا مسئله اهل بیت(علیهم السلام) که نور واحد هستند مخصوصاً درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) که آیه:
وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ
[14] نشانه قُرب ناگسستنی و پیوند ناگسستنی اهل بیت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهم) نسبت به ذات مقدس پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است اینها همه بیانگر تحکیم پیوند است که
ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی
.
لکن فرمود شما از نظر ظاهر بررسی کنید دشمنان شما هم بدانند شماتتگران شما هم بدانند
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَآوی
تو را بیسرپرست یافت؛ چون وجود مبارک حضرت مادامی که متولد نشده بود پدر را از دست داد، مادامی که دو ساله بود مادر را از دست داد، فوز و فیض پدر و مادر را نچشید اما ذات اقدس الهی به خوبی او را پروراند، این یتیم را مأوا داد در تحت تدبیر عمویش و جدّش عبد المطلب اینها او را حمایت کردند خوب پروراندند.
انسان که موجود ممکن است طبعاً نیازمند به هادی است؛ صریحاً به وجود مبارک حضرت فرمود من این کتاب آسمانی را به تو آموختم و گرنه تو
مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ
نمیدانستی قرآن یعنی چه، کتابت یعنی چه، کتاب یعنی چه، ایمان یعنی چه؛ ما این حرفها را به تو فهماندیم در اثر اعجاز و پیوند ناگسستنی خلق با خالق اینها را به تو فهماندیم تو دوران یتر و یتیمی خود را در کمال عقلانیت گذراندی، ما مربی تو بودیم ما معلم تو بودیم ما وسیله را فراهم کردیم
ما به تو قرآن دادیم ایمان را یاد دادیم تو ایمان آوردی. «آمَنَ» یعنی «دَخَلَ فی المأمَن»، تو وارد مَأمن شدی؛ منتها دخول در مَأمن، داشتن اعتقاد است وگرنه «آمَنَ» به معنای «إعتَقَدَ» نیست، مؤمن به معنی معتقد نیست، مؤمن یعنی وارد آن مدخل أمن و قلعه أمن شد؛ لذا وجود مبارک امام رضا(صلوات الله و سلامه علیه) آن حدیث معروف را نقل کرد که حضرت فرمود: «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِی فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِی»؛[15] اگر کسی «لا اله الا الله» بگوید مؤمن است، «آمَنَ» یعنی «دَخَلَ فی المَأمَن» یعنی داخل در این حصن شد.
البته ضلالت به این معنا که ـ معاذالله ـ او بیراهه رفته بود راه توحید را نگرفته بود این چنین نیست! همان ضلالت به این معنا که انسان در مقام ذات خود این حرف را ندارد به عنایت الهی این حرفها را پیدا میکند.
وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنى
او را نیازمند و محتاج یافت و وسیله بینیازی تو را فراهم کرد؛ گرچه به حسب ظاهر عمو و جدّ و امثال اینها کوشیدند تا او را از رنج یتیمی به در آوردند، اما در حقیقت آنچه اثربخش بود ورود خود حضرت در قلعه ایمان بود.
«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
[1]. الصحیفة السجادیة، دعای47.
[2]. سوره یس، آیات1 ـ 3.
[3]. سوره آل عمران، آیه97.
[4]. سوره إسراء، آیه12.
[5]. سوره مزمل، آیه6.
[6]. سوره لیل، آیات1 و 2.
[7]. سوره یس، آیه40؛ ﴿لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ﴾.
[8]. سوره فلق، آیه3.
[9]. سوره لیل، آیه1.
[10]. سوره مزمل، آیه6.
[11]. سوره شمس، آیه4.
[12]. سوره فجر، آیه28.
[13]. ر.ک: بحارالانوار، ج15، ص28؛ «فَأَوَّلُ مَا خَلَقَ نُورُ حَبِیبِهِ مُحَمَّدٍ(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) ... خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَی نُورَ نَبِیِّنَا مُحَمَّدٍ(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)».
[14]. سوره آل عمران, آیه61.
[15]. عیون الاخبار، ج 2، ص 134؛ بحار الانوار(ط ـ بیروت)، ج49، ص127.